#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_353

اما من با پررویی سوال بعدی رو پرسیدم: این همه ماله یه آزمایشگاهه؟!!

شاهین بلند خندید و رو به یاس گفت: چی تو این دیدی آخه؟!!

و با تحقیر به من اشاره کرد. از طرز رفتارش پیدا بود که فکر می کنه من خنگم و اینجا فقط خودش مخش کار می کنه! عصبانی گفتم: اون موقعی که تو تیر خلاص می زدی، من تو المپیادهای بین المللی رتبه می آوردم و استادها دانشجوهاشون رو می فرستادن سراغ من!

لبخند حرص در بیاری زد و باز رو به یاس گفت: والا ما که چیزی ندیدیم! شاید تو تخت کارش خوب باشه!

به یاس نگاه کردم که جوابش رو بده. وقتی دیدم فقط لبخند روی لبش اومده، خواستم خودم حرفی بزنم که یاس بازوم رو به طرف خودش کشید و گفت: وفا!

اولین باری بود که اسمم رو جلوی دیگران صدا می زد. نگاهش کردم. ادامه داد: ولش کن. طرف حرفش منم.

شاهین با پوزخند دور شد و یاس با صدای ملایمی جوابم رو داد: نه. مال یه آزمایشگاه نیست.

گوشه ای نشستم و شاهین و یاس کنار پنجره منتظر کامیون های حمل جنس ایستادند. جالب شده بود. داشتند برای کارخونه و صاحب گردن کلفتش کار می کردند. حتماً سود خوبی نصیب هر دو طرف می شد. باید آزمایشگاه های ساختشون رو به خود بابک واگزار می کردم چون بعید می دونستم که من رو جای دیگه ای هم ببرند. تاکید بابک هم روی آدرس مقر اصلی بود و هر چیزی که ممکن بود پلیس رو به اونجا برسونه. مطمئن بودم که توی هارد ها و ایمیل هاشون اطلاعات خیلی باارزشی از زیرمجموعه های خودشون و بقیه ی باندها پیدا می شد. هاردهایی که تو اون زیرزمین بود و من هم آدرسش رو می دونستم! تنها مشکل اینجا بود که دلم نمی اومد آدرس رو بدم. از طرفی بابک توی مخمصه بود و من هم باید برمی گشتم خونه. باید کارم رو تموم می کردم. به معنای واقعی کلمه توی دو راهی گیر کرده بودم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خودت هم میری؟

متوجه حالت صدام شدم. چیزی که صورت شاهین و یاس رو همزمان به سمتم برگردوند. سرفه ای کردم و ادامه دادم: تا پخش شدنش می مونی؟

یاس توی سکوت نگاهم کرد و بعد گفت: نه... شاهین دنبال کامیون میره.

از کنار کوه قوطی ها به طرفم قدم زد و اضافه کرد: قراره بره عراق... پخش نمیشه.

حالم بهتر شد. چند روز هم از دست شاهین خلاص می شدم، خیلی بود. کامیون رسید. یاس وارد اتاقی شد و کارگرها مشغول بارگیری کارتون های بزرگ و محکم شدند. تو همین هفته باید همه چیز رو به بابک می گفتم. پلاک و شماره ی کامیون رو حفظ کردم. وارد اتاقی شدم که یاس داخلش روی زمین خالی پخش شده بود. گوشه ای کز کردم و گفتم: نگرانی؟


romangram.com | @romangram_com