#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_352

- باید تست کنم. خودش چی می گفت؟

- بدش نیومد.

- این سری خیلی خطریه... بذار ببینم.

نگاهشون کردم. هر دو به نظر ترسیده بودند. چیزی که من تا به حال تو صورتشون ندیده بودم. گفتم: این سری از قبل بیشتره. نه؟

یاس سر تکون داد و جوری که انگار با خودش حرف می زنه گفت: بذار فقط شرش کنده بشه.

و دست هاش رو پشت گردنش قلاب کرد و نفس عمیقی کشید. شاهین چند تا قوطی رو کنار گذاشت و از وسطشون یکی بیرون آورد. چاقوش رو باز کرد و به ته قوطی ضربه زد. شکافی باز شد و چند قطره رنگ غلیظ سفید چکید. نمی دونستم نشونه ی خوبیه یا بد. شاهین لبخند زد. قوطی رو روی زمین گذاشت و چاقو رو به لبه ی حلبی قوطی انداخت. بازش کرد. نوک چاقو رو داخلش برد و چند ضربه به کف قوطی زد. بعد فشار زیادی واردش کرد. دوباره خندید و به نشونه ی تایید سر تکون داد. متوجه جریان شدم. سر و ته اش رنگ بود ولی یه لایه اون انتها با ورق های محکم جدا شده بود و معلوم بود که چی داخلشه. چاقوی رنگی رو کناری انداخت، جوری که حتی یه قطره هم روی کت و شلوار دودی رنگش نریزه. قوطی رو از بقیه جدا کرد و در حالیکه با دستمال روی انگشت هاش می کشید گفت: از سری های قبل خیلی بهتره.

با تعجب گفتم: سری های قبل؟!! شنیده بودم تو این کار مدام راهشون رو عوض می کنند که دستشون رو نشه.

شاهین با لبخند موزیانه ای رو به یاس گفت: این ها واسه اطمینانه... ما معمولاً بازدید نمیشیم.

اما حرفش چیزی از نگرانی توی صورت یاس کم نکرد. گفتم: پس دستتون به جاهای بالا بنده؟!

شاهین: دست من که فعلاً رنگیه!

یاس پوزخند زد و گفت: ربطی به ما نداره. صاحب کارخونه از کله گنده هاست.

خواستم سوال بعدی رو بپرسم اما فکرم رو خوند و جواب داد: همه چی زیر نظر خودشه! سفارش قوطی رو خودش داده. آدم های خودمون هم جنس ها رو جدا می کنند، دست غریبه ها نمی افته. تموم شد؟


romangram.com | @romangram_com