#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_349

هیچ صدایی از شاهین بلند نشد. در عوض چند لحظه بعد، از بالای بازوی یاس که سفت به در چسبیده بود، داخل اتاق سرک کشید و با دیدن من گفت: می دونستم.

یاس با غرغر به بیرون هولش داد و شاهین همچنان می گفت: که گفتی دختره مالی نیست و...

داد زدم: بی شعور!

اما یاس در رو محکم بسته بود. احتمالاً فکر نمی کردند با وجود من توی این اتاق بخوابه. همچین کاری اصلاً حرفه ای نبود! به خصوص که بیرون یه اتاق جدا بود. با ناامیدی از تخت بلند شدم که اوضاع اتاق و خودم رو رو به راه کنم. بعد خدا رو شکر کردم که شاهین سر رسید، وگرنه مخ خودم اینجور مواقع جلوم رو نمی گرفت.

ده دقیقه بعد یاس برگشت و گفت: حاضر شو، میریم شرکت.

روی کاناپه نشسته بودم و نمی تونستم جلوی اخمم رو بگیرم. یک دقیقه ثابت نگاهم کرد. بعد چتری هام رو توی صورتم پخش کرد و گفت: خرابشون کردی.

هنوز هایلایت موهام رو فراموش نکرده بود... به سمت سرویس رفت. همزمان گفت: نمی خوای دوش بگیری؟

کنار در برگشت و به داخل اشاره زد. جلوی خنده ام رو گرفتم. ابروم رو بالا انداختم و گفتم: بعد از تو.

- وقتمون کمه!

- پس تو کارت رو زودتر تموم می کنی!

- به خاطر خودت گفتم.

و داخل رفت. از پرروییش لبخند زدم.


romangram.com | @romangram_com