#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_348
- یادته چه حرف هایی بهم زده بودی؟!!
- تو ولم کردی.
- از کی دنبالشی؟
- مثل همه ی دنیا ولم کردی.
- با...
- ولم کنی، من بد میشم!
زبونم بند اومده بود. نمی خواستم انقدر بهم وابسته بشه. اصلاً به اخلاقی که اون اوایل نشون می داد، نمی اومد که اهل وابسته شدن باشه. هنوز تو فکر بودم که گفت: بذار ببینیم ارزشش رو داشتی!
ب*و*سه ای روی گردنم گذاشت. تاپ رو بالا کشید و ب*و*سه هاش رو تا روی شکم ادامه داد که مثل دفعه ی قبل دوباره قلقلکم گرفت و لبخند زدم. حرکت دست هاش روی پوستم تنها چیزی بود که اون لحظه می خواستم. لب هاش پایین تر رفته بود و دست هاش روی کمر شلوار خوابم بود. سرش رو بلند کرد و با چشم های باریک شده ی خمار نگاهم کرد. بهم ریختگی موهاش رو دوست داشتم. بین موهاش دست کشیدم. منتظر اجازه ی من نموند. کمر شلوار رو کشید و سرش رو پایین برد. بالش رو از زیر سرم کنار زدم و با سر خوشی به سقف خیره شدم. همون لحظه سر و صدایی از بیرون اومد. صدای در زدن و بعد شاهین که بلند گفت: هی یاس!... اینجایی؟
این وقت صبح! اینجا! خروس بی محل! محکم پلک هام رو به هم فشار دادم و یاس با ناله ای نیم خیز شد. آروم گفتم: شاهین هم به اون اتاق دسترسی داره؟
با صدای خش دار گفت: آره.
کلافه نشست و وقتی وضعیت خودش رو دید زیر لب فحشی داد. از تخت پایین پرید و بلند گفت: اومدم.
به دستشویی رفت و وقتی برگشت، صورت و موهاش خیس بود. من هم ملافه رو کامل بالا کشیده بودم. بعد از چند ثانیه در رو باز کرد و گفت: چه خبرته؟!
romangram.com | @romangram_com