#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_347
- نمی خوامش.
- خوشت نیومد از مدلش؟
بغض توی گلوم نشست و جوابش رو ندادم. انگار به زبون آدم فضایی ها حرف می زدم. هیچی از من و حرف هام نمی فهمید. روی دستش بلند شد که صورتم رو ببینه. پلک هام رو بستم. دستش روی کمرم حرکت کرد. گرماش روی پوست سردم حس خوبی بهم می داد. اگه فقط یه کمی به من اهمیت می داد... اما بعد چی؟ گیرم که اهمیت می داد، بعد چی؟ گفت: یه گوشمالی به حاتم دادم و ردش کردم رفت...
پلک هام از تعجب باز شد. ادامه داد: راضی شدی؟
هیچوقت فکر نمی کردم به خاطر من همچین کاری کنه. به خصوص با لحن تهدید آمیزی که توی اتاق شاهین داشت. به سمتش چرخیدم و به چشم هاش خیره شدم. صورتش خیلی نزدیک بود و واقعاً حس می کردم نگاهش داره صدام می زنه. می خواستم جلوتر بیاد. به میل خودش نه من. گفتم: دروغ میگی!
- من از کسی نمی ترسم که بخوام دروغ بگم!
- واقعاً می خواستی تیکه تیکه اش کنی؟
- ...
- چرا بعد این همه مدت گرفتیش؟
- تو چرا به تلفنم جواب ندادی؟
- ...
- چرا ولم کردی؟
romangram.com | @romangram_com