#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_346
- می دونم.
- زیاد نمی کنی؟
- نه.
با حرص گفتم: به درک!
ملافه رو تا روی سرم کشیدم و پلک هام رو بستم. چند ثانیه بعد درجه رو کمتر کرد و فضا سردتر هم شد. روی دست سالمم غلت خوردم. پشت به اون دراز کشیدم و پاهام رو توی دلم ب*غ*ل کردم. دیوونه ی سادیسمی! تخت تکونی خورد و صداش از بالای سرم گفت: چند روز دیگه به دکتر میگم دستت رو معاینه کنه.
از آرامش توی صداش تعجب کردم. گفت: سردته؟
با کلافگی گفتم: آره.
ملافه رو کنار زد و پشتم دراز کشید. این چه وضعی بود؟ می ترسیدم دوباره هواییم کنه. عصبانی گفتم: چکار می کنی؟
در مقابل این آدم عکس العمل شدیدتر نتیجه ی بدتری داشت. گفت: مگه نمیگی سردته؟
کشته ی این استدلالش بودم. دستش رو دورم انداخت و عقب کشید تا فاصله ای نمونه. کنار گوشم گفت: بگم دکتر کی بیاد؟
پوزخند زدم و گفتم: خودم میرم... نمی خواد نگران سوراخ هات باشی!
عمداً به جمله ی خودش وسط دعوا اشاره کردم. دستش رو اطراف گردنم تکون داد که خودم رو جمع کردم. گفت: چرا نمیندازیش؟
romangram.com | @romangram_com