#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_345

- ...

- به خاطر من ولش کن.

اخم کرد و گفت: باید تقاص کارش رو پس بده.

- اگه... اگه من یه سر سوزن برات معنایی دارم، بذار بره.

تو سکوت بهم خیره شد. منتظر جوابش بودم. با کف دست پیشونی و چشم هاش رو فشار داد و گفت: اینجا اومده... همه رو دیده... گروهم از من انتظارهایی دارن.

بعد از یک دقیقه سکوت گفتم: تا حالا فکر می کردم خودت از این اوضاع خسته شدی.

به سمت اتاق پشتی رفتم و همزمان گفتم: هر کاری دوست داری بکن.

دیگه دلم نمی خواست بهش نگاه کنم. من ازش خوشم اومده بود و مثل نوجوون ها داشتم توی رویاهام با شخصیتی که ازش ساخته بودم، زندگی می کردم. کسی که حتماً از گذشته اش پشیمونه و می خواد جبران کنه. هر حرف و هر رفتارش رو هم جور دیگه ای تعبیر می کردم. حتی حرف های توی ماشینش هم باورم نشده بود... اما واقعیت چیز دیگه ای بود. واقعیت همین بود که می دیدم. هیچ حرفی نزد و من هم وارد اتاق پشتی شدم. هنوز آروم نشده بودم. به دستشویی رفتم و به صورتم آب پاشیدم. صورت توی آینه نه می خندید نه برام آشنا بود. هر چی بیشتر دست و پا می زدم، بیشتر فرو می رفتم.

با احساس سرما از خواب بیدار شدم. تاپ پوشیده بودم و بازوهام مور مور شده بود. چشم هام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم. 7 صبح بود. دیشب با گریه خوابیده بودم و هنوز هم احساس بدی داشتم. توی فضای نیمه تاریک گشتم که کنترل اسپیلت رو پیدا کنم اما چشمم به یاس افتاد که مثل جغد اون طرف تخت چهارزانو نشسته بود. جا خوردم. اصلاً فکر نمی کردم امشب پیداش بشه! با چشم های درشت به من نگاه می کرد و کنترل توی دستش بود. گفتم: درجه اش رو زیاد کن.

به روی خودش نیاورد. به خاطر دست ضعیفم نمی تونستم به اون سمت بچرخم. نمی خواستم بهش فشار وارد بشه. موقع بریدن گچش هم یه کم زخمی شده بود. تکرار کردم: درجه اش رو زیاد کن.

- شنیدم.

- سردمه.


romangram.com | @romangram_com