#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_344

با تاسف سر تکون دادم. گفت: یادت نیست داشت قادری رو مینداخت به جونت؟

صورتش پر از نفرت شده بود و هیجان از هر جمله اش سرازیر بود. ادامه داد: به خاطر تو آوردمش اینجا.

با دهن باز نگاهش می کردم. فکر کرده بود، من کی ام؟ ملکه ی خونخوارها؟! برام پیشکش آشتی آورده بود!! گفتم: من نمی خوام بکشیش.

قلبم توی سینه ام سنگینی می کرد و صدام به گوش خودم هم نمی رسید. بلند تر گفتم: نمی خوام کسی رو بکشی.

باز اشک هام سراغم اومده بود. ادامه دادم: تا میام به اوضاع عادت کنم خرابش می کنی.

- ...

- عزیزم من...

گفته بودم «عزیزم»!! به روی خودم نیاوردم و اضافه کردم: نمی خوام وحشی بازی در بیاری.

جوری نگاه می کرد، انگار من قدر کار عظیمی که برام کرده رو نمی دونستم!!! با صدای عصبانی داد زد: به خاطر تو آوردمش!

- من نمی خوام.

پلک هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. بعد گفت: همه اش بچه بازی در میاری! من که نمی تونم بذارم در بره.

- مگه نمیگی به خاطر من گرفتیش؟


romangram.com | @romangram_com