#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_343
- خبر مثله شدنت که به گوششون برسه، می فهمند با کی طرفند!
دستم رو روی گلوم فشار دادم. نفس هام به شماره افتاده بود. این همه کینه از کجا می اومد؟!
- می خوای قبل مرگ تیکه تیکه بشی یا بعدش؟
هر سه نفر زیر خنده زدند و حاتم با شدت دست و پاش رو تکون می داد و از ته گلو چیزی می گفت که هیچ کس معنیش رو نمی فهمید. این کار هم مثل خالی بودن کلتش برای ترسوندن بود؟ باید اینجا می ایستادم و دیوونگیشون رو تماشا می کردم؟ شاهین طناب دور دست های حاتم رو باز کرد و یکی رو کشید. سعید دست دیگه اش رو محکم نگه داشت. شاهین آستین مانتو رو با شدت بالا داد و به یاس نگاه کرد. یاس سر قمه ی بزرگش رو روی ساعد حاتم فشار داد و خون ازش بیرون زد. سر و صدای حاتم بیشتر شد. نگاهم از موکت خونی به زخم و برعکس حرکت می کرد. همه چیز کاملاً واقعی بود. داشتن چه غلطی می کردند؟!!!
یاس با هر دو دست دسته ی قمه رو گرفت و بلندش کرد. صدا و حرکت های بی نتیجه ی حاتم اعصابم رو داغون کرده بود. چشم هام به خاطر اشک جمع شده، همه چیز رو تار می دید. یاس دست هاش رو بالای سرش برد و خواست روی ساعدش فرود بیاره که بی اراده جیغ کشیدم.
سریع دستم رو جلوی دهنم گذاشتم، پلک زدم و گونه هام خیس شد. همه به طرف من برگشتند بودند که لای در ایستاده بودم و نزدیک بود روی چارچوب سر بخورم و کف زمین پخش بشم. به چشم های گیج یاس زل زدم. قمه رو که هنوز روی هوا نگه داشته بود کم کم پایین آورد و کامل به طرفم برگشت. صدای غرغر سعید بلند شد و شاهین داد زد: بیرون.
آب دهنم رو قورت دادم و با ناباوری عقب عقب رفتم. این بار می ترسیدم اگر به حرفشون عمل نکنم با من هم همین کار رو کنند. چشم های یاس هنوز روی من بود. بی خیال کیفم که روی زمین افتاده بود، عقب تر رفتم. قمه از دست های یاس ول شد. به سمت من حرکت کرد. برگشتم و با سرعت به طرف اتاقمون دویدم. صدای دویدنش رو از پشت شنیدم. گفت: وایسا.
بی توجه در اتاق رو باز کردم و خودم رو داخلش انداختم. به در فشار آورد و مانع بسته شدنش شد. در رو هول دادم ولی با عصبانیت من رو عقب زد و داخل اومد. در رو محکم بست و نگاهم کرد. حالم خوب نبود و می دونستم ناراحتیم توی صورتم پیداست. اما سعی کردم که جلوی گریه ام رو بگیرم. یه قدم جلوتر اومد و من این بار به سرعت چند قدم عقب رفتم که پام به پایه ی میز جلوی کاناپه گرفت و نزدیک بود بیفتم. دست هاش رو بالا آورد و با لحن ملایمی گفت: خیله خب! نمیام.
خیلی عادی به بیرون اشاره کرد و ادامه داد: حاتم بود... خیال می کرد ما رو دور زده...
این همه مدت دنبالش بود، حالا هم داشت دستش رو می برید، فکر می کرد کی بودن اون آدم برای من اهمیتی داره؟! وقتی دید سکوت کردم گفت: به خاطر تو گرفتمش.
با ناله گفتم: به خاطر من؟!!... داشتی...
حتی نمی تونستم حرف کاری که داشت می کرد رو بزنم. دوباره دور تر رفتم. گفت: نترس.
romangram.com | @romangram_com