#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_342
- پس دو ساعته واسه عمه ام زر می زنیم؟
و رو به جمع با خنده گفت: هنوز تفهیم اتهام نشده.
خواست دوباره چسب رو روی لبش برگردونه که حاتم تند تند و با استرس شروع به صحبت کرد: صبر کن... صبر کن... اشتباه فهمیدی. من بعد هر کاری خودم رو گم و گور می کنم. خودت که می دونی. روش کارم همینه.
- نه قبل از تموم کردن کار.
- من که تموم کردم!!! چی دارید میگید؟ دو روز بعد برگشتم دختره نبود. تموم کردم شاهین.
یه جوری حق به جانب حرف می زد که من هم داشتم باور می کردم. شاهین باز خندید و گفت: سر لجبازی گور خودت رو کندی.
- صبر کن ببینم... اشتباه...
یاس داد زد: خفه اش کن.
شاهین بی توجه به التماس های حاتم چسب دیگه ای روی دهنش چسبوند. سعید خم شد و دستش رو روی بینی حاتم فشار داد. راه نفسش رو بسته بود و با ل*ذ*ت به وول خوردن و تیره شدن پوست صورتش نگاه می کرد. جلوی دهنم رو گرفته بودم که حرفی نزنم. عاقبت نگاهی به صورت یاس انداخت که پشتش به من بود و حالت صورتش رو نمی دیدم. با خنده ی کوتاهی دستش رو برداشت. حاتم تند تند نفس کشید و حرکت دست و پای بسته اش سست شد. با تعجب به صحنه ی رو به رو نگاه می کردم و می ترسیدم که دخالت کنم.
یاس قمه رو توی دستش تکون داد و حاتم چشم هاش تا بیشترین حد گشاد شد. با صدای خونسردی شروع به صحبت کرد. اما من می دونستم این جور مواقع درونش چی میگذره و این خونسردی فقط حفظ ظاهره.
- حتماً به هر کی رسیدی گفتی دست یاس رو گذاشتم تو پوست گردو.
حاتم محکم سرش رو به علامت منفی تکون داد.
romangram.com | @romangram_com