#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_341

جلوی در ساندویچ فروشی پارک کردم و پیاده شدم. می دونستم که دیگه به دیر و زود کردن من اهمیتی نمیدند. وقتی مرد برای گرفتن سفارش جلوی پیشخون اومد، یه چیزبرگر خواستم. اتفاقاً ناهار هم نخورده بودم.

مرد به ساندویچ زن مغازه اطلاع داد و وقتی دید هنوز ایستادم، گفت: چیز دیگه ای هم می خوایید؟

نامه رو از جیب مانتو بیرون آوردم و به سمت جلو هول دادم. مرد به وضوح دستپاچه شد. کاغذ رو برداشت. با خوندن اسم بابک روی کاغذ سر تکون داد و نامه رو زیر شیشه پنهان کرد. گفتم: لطفاً این نامه رو به دستشون برسونید و بگید بهمن فرما می خواد شما رو سه روز دیگه تو بوتیک یلدا ببینه. بگید خیلی مهمه.

مرد که از احتمال شنود داشتن این جور مراجع ها ترسونده بودنش، کمی عادی تر شد و گفت: حتماً میگم.

- ممنون.

روی یکی از صندلی های پلاستیکی بی کلاس نشستم و منتظر رسیدن ساندویچ شدم. خیلی وقت بود که دیگه این چیزها برام مهم نبود. اگر ویدا من رو اینجا می دید، سرزنش می کرد ولی من انقدر عوض شده بودم که ممکن بود وسط آسفالت کوچه هم بشینم و ساندویچ گاز بزنم. از حرف های یاس و شاهین می دونستم که فردا قراره به شرکت برند و قوطی ها رو تحویل بگیرند. حتماً من رو هم مثل سری قبل می بردند. احتمالاً حرف های زیادی داشتم که به بابک بزنم و باید خودش رو می دیدم تا سوال هام رو بپرسم. سه روز دیگه قرار بیرون رفتن داشتم.

یک ساعت بعد وارد کوچه ی خلوتی شدم که زیرزمین توی یکی از ساختمون هاش بود. این اولین باری بود که خودم م*س*تقیم می رفتم و بر می گشتم. صبح صدای سعید در اومد و گفت که هنوز زوده ولی سهراب تو ذوقش زد. یاس بعد از رفتنش اجازه ی رانندگی من رو داده بود وگرنه از سهراب بعید بود که رو حرف یاس حرفی بزنه، حتی اگر پای فرستادن مردها به خونه ی معصومه وسط باشه.

حالا وارد پارکینگ شده بودم و سطح شیب دار هم طی شده بود. پارک کردم. دو دل شده بودم که بهتر بود آدرس اینجا رو هم می نوشتم یا نه!

داخل زیرزمین خلوت تر از همیشه بود و از این آرامش خوشم می اومد. هم دلم می خواست امشب بیاد، هم نه! همین که خواستم وارد اتاقمون بشم صدایی از پشت در شاهین شنیده شد. صدای ناله بود و من شک نداشتم. به خصوص که لای در باز بود. خواستم به راهم ادامه بدم که باز شنیدم و کنجکاو تر شدم. سریع به همون طرف رفتم. صدای گنگ گفتگو هم اضافه شد. دستم رو روی در گذاشتم. نمی دونستم قراره با چی رو به رو بشم. دوباره نگاهی به اطراف انداختم. زیادی ساکت بود. در رو آروم هول دادم و بازترش کردم که اگر چیز خصوصی ای بود سریع دور بشم ولی چیزی که دیدم پاهام رو سست کرد. با دهن باز خیره شدم.

هر چهار نفرشون دور کاناپه ایستاده بودند و زنی با دست و پا و دهن بسته روی کاناپه افتاده بود و ناله می کرد. چی؟! عادت داشتند که چهار تایی؟!! این رو دیگه نمی تونستم تحمل کنم! یه نفس عمیق کشیدم. تمرکزم رو بدست آوردم و متوجه شدم، اون چیزی که توی ذهن من میگذره نیست! لباس هاشون کامل بود و به نظر نمی رسید که با اون زن کاری داشته باشند. چشمم به قمه ی توی دست یاس افتاد و نفسم بند اومد. صدای ناله های زن بیشتر شده بود و اجازه ی حرف زدن بهش نمی دادند. روی نوک پاهام ایستادم و به زحمت صورت زن رو دیدم. با تعجب شناختمش! حاتم بود.

همه ساکت بودند که سعید شروع کرد به کری خوندن. شاهین جلوی کاناپه نشست و چسب روی دهن حاتم رو با شدت کشید که دادش در اومد. شاهین داد زد: بنال!

حاتم با گریه گفت: من که کاری نکردم. چه ت شده شاهین؟


romangram.com | @romangram_com