#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_340

دوباره همون مبلغی که سهراب گفته بود رو برگردوندم و گفتم: به چیزی احتیاج نداری؟

- نه.

- دکتری... دارویی...

پول رو بهم پس داد و گفت: بهش بگو نمی خوام. خودش الان که باید باشه کجاست؟

ناراحت شدم و اصرار کردم: بگیر. لازمت میشه. شاید بخوای وکیل بگیری.

پوزخند زد، به علامت منفی سر تکون داد و گفت: متین که نباشه، هیچی نمی خوام.

- این خونه ی خودته؟

- خونه ی پدرم. خوب شد مردند و این حال و روز من رو ندیدند.

یاد بابا افتادم. مطمئناً تو وضعیتی نبودم که بهم افتخار کنه! مثلاً می خواستم با این همکاری با پلیس، خودم رو تبرئه کنم. می خواستم خودم رو بهش ثابت کنم... اما همه چیز رو خراب کرده بودم.

چند دقیقه ی دیگه هم به حرف هاش گوش دادم. وقتی از خونه بیرون اومدم، مردی با شلوار پارچه ای و یقه ی باز به دیوار رو به رویی تکیه داده بود و به پنجره ی طبقه ی دوم خیره نگاه می کرد. ناخودآگاه ترسیدم و به بالا نگاه کردم. چیز خاصی نظرم رو جلب نکرد. در رو محکم بستم که یه وقت باز نمونه. حالا نگاه مرد به من بود. قدم هام رو تندتر کردم و به سمت ماشین رفتم. سر کوچه دوباره به عقب نگاه کردم. مرد هنوز ایستاده بود و به سیگارش پک می زد. سهراب حق داشت که بخواد ماشین بیارم. اینجا اصلاً محله ی امنی برای یه زن تنها نبود... فکرم به سمت معصومه کشید، مخصوصاً زنی با شرایط اون.

کاری از دست من بر نمی اومد. سوار ماشین شدم و سعی کردم نگرانی رو از خودم دور کنم. یاد حرف ها و رفتار یاس افتادم. از دو شب پیش که اون گردنبند مزخرف رو برام خرید و از زیرزمین بیرون زد، ندیده بودمش. هیچ خبری هم ازش نداشتم و دیروز به زحمت خودم رو راضی کردم که از کسی در موردش سوال نپرسم. سخت بود اما اینطوری برای هر دومون بهتر بود. گردنبند، جواهر خیلی گرون و قشنگی بود اما من ته کمد پرتش کردم. نه فقط به خاطر اینکه با منظور بدی خریده شده بود، چون می دونستم پولش از چه راهی در اومده! گرنبند که خورد و خوراک نبود که نتونم کاریش کنم. تنها نکته ی مثبت برنگشتن یاس این بود که تونستم بدون مزاحم برای بابک بنویسم. آدرس هایی که بابک بهم داده بود رو توی ذهنم مرور کردم. نزدیک ترین جا به این محله یه مغازه ساندویچ فروشی بود.

توی این نامه آدرس آزمایشگاه و اسم دکتر، محل پارتی ای که رفته بودم و شماره و آدرس روی کارت فرزاد، حتی شماره و پاتوق جنیفر رو نوشته بودم. درباره ی قوطی های رنگی که قرار بود توشون جنس بذارند و از مارک کارخونه سوء استفاده کنند و اینکه حدس می زدم این همون کارخونه ی رنگ سازی ای باشه که قبلاً باهاش معامله داشتند. همه چیز به جز عوض شدن ماشین ها و آدرس اون زیرزمین... چند بار سعی کردم بنویسم اما نتونستم. گذاشتم برای یه وقت دیگه. این نامه در واقع چیزی بود که حسن نیت من رو به بابک ثابت کنه تا بدونه من هنوز طرف اونم.


romangram.com | @romangram_com