#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_339

- همین آشغال هایی که سهراب بهم می رسونه... هر چی گیر بیاد... شیشه، کراک...

- مگه سهراب رو می بینی؟

- نه. تو این بسته ها میذاره.

به جعبه هایی که آورده بودم اشاره کرد و با نفرت و گریه ادامه داد: اون ک*ث*ا*ف*ت زندگی رو برام سیاه کرده بود، این ها هم تو دست و بالم ریخته بود. چه می دونستم...

- ...

- حالا هم که متینم رو برده.

یاد زندگی خودم افتادم و گفتم: گردن کسی ننداز. ما خودمون راهمون رو انتخاب می کنیم.

با تاسف سر تکون داد و دوباره زمزمه کرد: متین...

صورتش هنوز هم با وجود اعتیاد خوشگل بود. البته نه به اندازه ی وقتی که آرایش داشت. هنوز جوون بود و مادر... باز دلم سوخت. گفتم: می تونی ترک کنی؟

چهره اش توی غم فرو رفت و زانوهاش رو فشار داد. جوری نگاه کرد که من جوابم رو گرفتم. با ناله گفت: راست میگه، من لیاقت ندارم پسرم رو بزرگ کنم.

- این بار که دیدیش بهش بگو، از اولش که اینطوری نبودم!

پلک زد و باز گونه هاش خیس شد. بلند شد و از روی تاقچه یه دسته پول آورد. به سمتم گرفت و گفت: فروش هفته ی پیشه.


romangram.com | @romangram_com