#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_338

ای کاش نمی پرسیدم. با شنیدن اسم متین صورتش به شدت ناراحت شد و لب هاش لرزید. بعد از چند ثانیه دستش رو جلوی صورتش گذاشت و بغضش ترکید. بلند شدم و کنارش نشستم. دست روی شونه اش گذاشتم که آرومش کنم و گفتم: چی شده؟

بلند بلند گریه می کرد و صورتش سرخ شده بود. من هم اجازه دادم خودش رو خالی کنه. بعد از مدتی بالاخره دستش رو برداشت و با فین فین و صدای گرفته گفت: بچه ام رو برده.

- شوهرت؟

- آره.

- کجا؟

- خونه ی مادرش... هشتگرد.

- مگه می تونه؟ هنوز که حکم دادگاه نداره!

دوباره با گریه گفت: اون حکم می خواد چیکار؟

محکم دست هاش رو روی زانوهاش کوبید و با نگاهی به سر و وضع خودش گفت: ببین چه خاکی تو سر خودم کردم!

نفسم رو فوت کردم. نمی دونستم چی بگم. خیلی دلم سوخته بود. فکری به ذهنم رسید و گفتم: شاید بتونی شکایت کنی؟

- حق هم با من باشه، کی به حرف من گوش میده؟! بچه ام رو برده... نه پولی دارم، نه کس و کاری، این هم وضع خودمه...

می دونستم الان وقت سرزنش نیست ولی گفتم: چرا رفتی سراغ مواد؟... چه می دونم... چی می کشی؟


romangram.com | @romangram_com