#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_337
آستین مانتوم رو تا ساعد بالا داده بودم. به دست لاغر مردنی و پوست پوست شده ام نگاه کردم و دلم برای خودم سوخت. گفتم: آره.
- پماد بزن.
یاد پمادی که سهراب برام گرفته بود افتادم و گفتم: می زنم... خیلی حساسه که کسی بویی نبره؟
با بی حواسی گفت: چی؟
- شقایق.
- آره... پای خودش که از ماجرا بیرون باشه، بقیه اش حله!
پوزخند زدم. معلومه که می خواست از جریان بیرون باشه. دوباره گفتم: چرا سر کار نیستی؟
- کدوم کار؟
استکان چای رو که از فلاسک ب*غ*ل دستش ریخته بود، به سمتم گرفت و ادامه داد: با این دست ها مانیکور کنم؟!
استکان و نعلبکی کاملاً توی دستش می لرزید و تلق تلق صدا می داد. سر تکون دادم و استکان رو گرفتم. به سر تا پاش نگاهی انداختم و گفتم: خوبی؟
- آره.
- متین خوبه؟
romangram.com | @romangram_com