#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_336

- ...

سکوتش طولانی شد. بالاخره گفت: نمی تونم بخوابم وفا.

باید با این آدم چکار می کردم؟ با دلم چکار می کردم؟ عصر من رو تا حد نرخ گذاشتن پایین آورده بود حالا می خواست آرومش کنم. تصمیمم رو گرفته بودم. قرار بود منطقی فکر کنم. وابستگی برای هردومون خطرناک بود. سکوتم رو شکستم و با صدای آهسته و دلخور گفتم: می خوای دوباره اجاره ام کنی؟!!

جوابم رو نداد. فقط تماس رو قطع کرد.

توی کوچه ی قدیمی حرکت می کردم و مراقب بودم که پلاک خونه رو رد نکنم. هوا هم حسابی گرم بود. به عقب نگاه کردم که سپر ماشینی که سر کوچه با بدبختی پارک کرده بودم، ببینم. چند وقتی بود که میکروفون رو بی خیال شده بودند، حالا هم که آدرس اصلی رو می دونستم، قرار شده بود با ماشین و بدون عینک رفت و آمد کنم. البته این رو شاهین بهم گفته بود و یاس رو ندیده بودم. دوباره مشغول گشتن شدم و بعد از دو تا در، پلاک رو پیدا کردم. خود معصومه در رو برام باز کرد که با دیدن صورت بدون آرایشش جا خوردم. بعد از چند ثانیه خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: چرا قرار رو تو خونه گذاشتی؟

از جلوی در کنار رفت و گفت: شقایق میگه ممکنه مشتری ها شک کنند.

وارد حیاط خیلی کوچیک خونه شدم و گفتم: به رفت و آمد من؟

- آره. قبلاً خودم می بردم.

- می دونم.

- بیا تو.

کفش هام رو در آوردم و وارد شدم. خونه به قدری کوچیک بود که حتی راه پله های طبقه ی دوم از داخل اتاق پایین می گذشت. به پله ها اشاره کرد و گفت: بالا قابل تحمل تره.

همراهش بالا رفتم که اونجا هم وضع بهتری نداشت اما با اسباب بدرد بخور تری چیده شده بود. گوشه ای نشستم و جعبه ها رو کنارم گذاشتم. معصومه هم رو به روم نشست. نگاهش روی دستم افتاد و گفت: بازش کردی؟


romangram.com | @romangram_com