#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_335
دهنش رو باز کرد که حرفی بزنه اما نزد. تند تند نفس می کشید. نگاهش بین هر دومون می چرخید. سهراب کاملاً شوکه شده بود و یاس گوشه لباسش رو توی مشتش فشار می داد. می دونستم دوباره همون حالت عصبی داره بهش غلبه می کنه. هیچوقت نمی خواست کسی این حالت هاش رو ببینه، به جز من! عقب عقب از در فاصله گرفت و رفت. دلم می خواست برم دنبالش اما جلوی خودم رو گرفتم. تصمیم داشتم که از این به بعد منطقی باشم. باید مثل اون اوایل فاصله ام رو باهاش حفظ می کردم. به یک دقیقه نکشید که از قاب در دیدمش. با عجله رد شد. به سمت در ورودی لابی... قهر کرده بود!! نفس عمیقی کشیدم و به سهراب گفتم: شروع کن.
زیاد طول نکشید. وقتی ساعد و مچم رو با اون وضع دیدم، وقتی با دست دیگه ام مقایسه کردم، نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم. می دونستم طبیعیه اما حالم خوب نبود. بی دلیل سر سهراب داد زدم و یه راست سراغ یخچال اتاق رفتم. تمام بطری های گرون قیمت م*ش*ر*و*بش رو توی دستشویی خالی کردم. اما یه ذره هم دلم خنک نشد. حتی شب نیومدنش هم حالم رو بهتر نکرد. من باید کارم رو زودتر تموم می کردم و از زندگیش بیرون می رفتم. این تنها چاره ی هر دومون بود. تنها راهی که عقل جلوی پام میذاشت. باید از اینجا و این آدم ها دوری می کردم. باید می ترسیدم...
روی تخت دراز کشیده بودم و این فکر می کردم که هر آن ممکن بود برق رو قطع کنند و وارد اتاق بشن. حالا شاهین می دونست با تاریکی مشکل دارم. یاس هم نبود. ناخودآگاه توی دلم خالی شد. ملافه رو کامل روی سرم کشیدم و ده دقیقه ای به خودم فشار آوردم که بخوابم تا اینکه متوجه ضربه هایی به در اتاق جلویی شدم. با ترس روی تخت نشستم. اشتباه نمی کردم. به در ضربه می خورد. ساعت 3 نصفه شب رو نشون می داد.
سعی کردم ترس رو از خودم دور کنم. سریع مجسمه ی شیشه ای روی کنسول رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. در اتاق جلویی رو باز کردم و مجسمه رو آماده نگه داشتم. سهراب پشت در ایستاده بود و به من نگاه می کرد. مجسمه هنوز پشت کمرم بود. گفتم: واسه چی اومدی اینجا؟
با تعجب از حرفم، گوشی توی دستش رو بالا آورد و گفت: با تو کار داره.
- کی؟
- ...
گوشی رو گرفتم و جواب دادم: بله؟
صدای یاس توی گوشم پیچید: برو کشوی میز کارم رو باز کن.
پوزخند زدم. سهراب نگاه می کرد و نمی خواستم جلوی اون حرفی از دهنم در بیاد که نشونه ی رابطه ی خاصی باشه. به سمت میز کارش رفتم و توی راه مجسمه رو روی میز گذاشتم. حتی برای لجبازی و دعوا هم باید به طرف اهمیتی بدی، اما اون دیگه برام مهم نبود. کشو رو باز کردم و خیلی عادی گفتم: خب؟
- ...
- چی می خوای از توش؟
romangram.com | @romangram_com