#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_334
- ...
- خودت گفتی.
به نظر می رسید که یاس مشکوک شده باشه. به هر حال من که به چهره اش نگاه نمی کردم. سهراب باز به من نگاهی انداخت. گفتم: کارت رو بکن.
اما اره رو بالا نیاورد و منتظر اجازه ی یاس موند. اخمم بیشتر شد و گفتم: بالاخره که من باید پشت فرمون بشینم... از این گچ هم خسته شدم.
- ...
- دست منه... ببر!
سهراب اره رو بلند کرد و گفت: حالا می برم، تصمیم های بعدی برا فردا...
روی گچ گذاشت که صدای بلند یاس تو اتاق پیچید: تو چه صنمی با این داری که برات تعیین تکلیف می کنه؟!!!
سرم رو بلند کردم. طرف حرفش سهراب بود. چه صنمی؟ همین نیم ساعت پیش سفره ی دلم رو براش باز کرده بودم! دیگه طاقت نیاوردم و بلند گفتم: دیگه چی می خوای؟
جوابم رو نداد. بلند تر ادامه دادم: امروز به اندازه ی کافی نریدی به اعصابم؟!!
- ...
- دوباره شروع شد؟!!!
romangram.com | @romangram_com