#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_333

- مراقب رگ هام باش.

- نترس.

- اول خط بکش.

- می دونم.

دکتر همین بالا بود ولی حتی خودم هم حوصله ی رفتن نداشتم. می برید و راحت می شدم. مگه دکتر چکار می کرد. هر بلایی هم که سرم می اومد دیگه برام مهم نبود. با مداد اتود قسمتی که می خواست ببره رو مشخص کرد. یاس بالاخره حرف زد: چیکار می کنی؟

- قراره لوازم آرایش ببره خونه ی یکی از اون زن ها... بی ماشین تو اون محله ها گم و گور میشه.

- بده یکی دیگه ببره.

- فعلاً کسی نیست.

- اون پسره... حمید رو که همیشه میشه گیر آورد!!

هر چی از دهنش در اومده بود نثارم کرده بود، حالا مهم شده بودم؟! اخم روی صورتم نشست. سهراب نگاهی به من کرد و گفت: نمی خوام حمید ببره.

فهمیدم که منظورش از خونه ی یکی از زن ها، خونه ی معصومه است و نمی خواد مرد غریبه رو اونجا بفرسته. یاس دوباره گفت: چرا؟

- قرار شد قدیمی ها رو بذاریم کنار.


romangram.com | @romangram_com