#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_332

پوزخند زدم. دست گچیم رو بلند کردم و گفتم: هنوز واسه بریدنش زوده.

و با عصبانیتی که ربطی به حرف اون نداشت، سرش داد زدم: حتماً باید ناقصم هم بکنید تا خیالتون راحت شه؟

یاس راه رفته رو برگشت و توی چارچوب ایستاد ولی حرفی نزد. سهراب گفت: هیچی بابا، ولش کن.

انگار فهمیده بود مشکل از جای دیگه است. جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟

- هیچی.

حالا واسه من لال شده بود. جوری نگاهش کردم که بالاخره توضیح داد: گفتم اگه وقتشه، گچش رو ببرم، خودت ماشین ببری.

فکر بدی نبود. حداقل بیرون از اینجا از دستشون خلاص می شدم. با صدای آروم تری گفتم: مگه می تونی؟

- تو که گفتی زوده!!

تاریخ رو تو ذهنم آوردم. دکتر گفته بود چهل روز ولی من که مشکلی نداشتم. حتی ازش کار هم می کشیدم. گفتم: دو سه روز مونده ولی اگه می تونی ببر. دیگه خسته شدم.

گچ روی انگشت هام رو بررسی کرد و گفت: بیا اینجا.

دنبالش وارد اتاقش شدم و در همون حال دکمه هام رو باز کردم. تخت نداشت، روی زمین نشستم. هیچ کدومشون زیاد اینجا نبودند که وسیله های روزمره ی زندگی داشته باشند. بین جعبه ی فلزی ابزارهاش مشغول گشتن شد و بعد از چند دقیقه با اره ی کوچیکی برگشت. یاس دوباره تو چارچوب این یکی در ایستاد. به سهراب که کنار دستم می نشست گفتم: بلدی؟

- ...


romangram.com | @romangram_com