#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_331

حرف دیگه ای نزد. من هم به اندازه ی تمام عمرم تحقیر شده بودم که دیگه نخوام ادامه بدم. 5 دقیقه بعد ماشین رو پارک کرد و گفت: پیاده شو.

سرم رو از روی شیشه ی ب*غ*ل بلند کردم و به دور و بر چرخوندم. حواسم کامل پرت شده بود. جلوی یه پاساژ دو طبقه بودیم. الان هم ازم می خواست جنس جا به جا کنم؟ با سردی گفتم: خودت برو.

- می خوام برات یه چیزی بگیرم.

متوجه این رفتارش نمی شدم. با گیجی به سمتش برگشتم که تیر آخر رو زد: هر زنی یه قیمتی داره... یادم نبود واسه اون چند شب پولی بهت بدم.

دندون هام رو به هم فشار دادم. تک سرفه ای کردم تا بغضم پنهان بمونه و جدی گفتم: لازم نکرده، روشن کن بریم.

صورتش عصبانی شد و با اخم گفت: گفتم پیاده شو.

یه لحظه دلم می خواست در رو باز کنم و هویتش رو داد بزنم ولی به این نتیجه رسیدم که بیشتر از چند قدم تا تموم شدن این ماجرا نمونده. نباید خرابش می کردم. اگر اون به من اهمیتی نمی داد، من هم اهمیتی نمی دادم. اگر اون درست بشو نبود، باید ازش دل می کندم. باید آدرس رو به بابک می دادم و خودم رو از این عذاب خلاص می کردم. پیاده شدم و جلوتر از اون وارد پاساژ شدم. می دونستم این بغض تو صورتم داد می زنه ولی دیگه نمی خواستم بی منطق عمل کنم.

خریدمون خیلی زودتر از انتظارم تموم شد و تک تک لحظه هاش اعصابم رو داغون کرد. این آدم کسی نبود که کاری از دست من براش بر بیاد. باید به حال خودش رها می شد. وقتی به ساختمون برگشتیم هوا کاملاً تاریک بود. سهراب با دیدن صورت رنگ پریده و عصبی یاس، نگاهی به من انداخت و من شونه بالا انداختم. یاس وارد اتاق شد و سهراب به من گفت: تو صبر کن.

اصلاً حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم. کلافه گفتم: چیه؟

- رانندگی که بلد بودی. نه؟

- نه. فقط تو گواهینامه داری!

- دستت رو ببینم.


romangram.com | @romangram_com