#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_350
وقتی به قصد شرکت رفتن، وارد لابی شدم، نمی دونستم چطوری باید با شاهین رو به رو بشم. بعد به این فکر کردم که اون چکاره ی منه که بخوام چیزی رو بهش توضیح بدم یا ازش خجالت بکشم؟ این بار فقط من و شاهین و یاس بودیم. وقتی از آسانسور خارج شدیم، به سمت یکی از ماشین ها حرکت کردم ولی یاس گفت: لازم نیست.
با گیجی گفتم: چی؟
و دنبالشون حرکت کردم. کسی جوابم رو نداد. با هم از پیچ پارکینگ گذشتیم و توی محوطه ی طبقه ی بالای پارکینگ به جای در به سمت پشت پارکینگ حرکت کردیم. بعد از دو دقیقه به نقطه ای رسیدیم که از دریچه های کوچیک بالای دیوارش حیاط شرکت پیدا بود. زیر زمین درست زیر شرکت بود اما در خروجش از پشت ساختمون شرکت باز می شد. حتی شک داشتم که این دو ساختمون کاملاً مجزا باشند! پارکینگشون که مشترک اما با فاصله بود. پس تاثیری که حضور من روی مسافت میذاشت، این بود! قبلاً نمی خواستند من بدونم و راه رو دور می کردند. هنوز از شیشه ی دریچه ها به حیاط زل زده بودم که یاس دستم رو کشید و گفت: حرکت کن.
- نمی ترسید که انقدر متمرکز شدید؟
- اینجا وسط شهره. به یه جای تجاری و پر رفت و آمد نیاز داشتیم که مصرف برق و اینترنت و رفت و آمد رو بپوشونه.
- این فکر کی بوده؟
- معماری شاهینه.
- همون مغز متفکر!!
پوزخند زدم. یاس گفت: هنوز شاهکارش رو ندیدی.
شاهین با لحن نیشداری گفت: عروسکت رو نمی آوردی نمی شد؟
می دونستم که اگر سهراب یا سعید همچین حرفی بهش می زدند یه درگیری ایجاد می شد ولی در مقابل شاهین خیلی انعطاف پذیر بود. بیشتر مواقع حتی جوابش رو نمی داد. به راهمون ادامه دادیم و از دری وارد حیاط شدیم. عرض حیاط رو طی کردیم و حالا دقیقاً جلوی پله ها بودیم که به سمت انبار طبقه ی دوم می رفت. نمای شمال و جنوب ساختمون با هم فرق داشت و هر کدوم تو خیابون جداگانه ای باز می شد.
وارد انبار شدیم. رو به رومون کوهی از قوطی های یک کیلویی و چند کیلویی رنگ ها بود. جلوتر رفتم و مارکشون رو خوندم که با مارک کارخونه یکی بود. دنا!! تمام حدس هام درست از آب در اومده بود. گفتم: این ها رو چطور می خوایید پخش کنید؟
romangram.com | @romangram_com