#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_329

به طرفش برگشتم که تاثیر حرفم رو ببینم. جمله ام رو تموم کردم: یکی از همکارهام، هم کلاسی هام، فامیل ها.

با دقت به نقطه ای نگاه می کرد. نگاهش رو دنبال کردم و چشمم به مردی افتاد که با پوست چروکیده و لباس های داغون از کنار جوب، زیر درخت ها حرکت می کرد. در واقع یه معتاد بخت برگشته. مثل اینکه یه نفر حرفم رو تصدیق کرده باشه، به صورت یاس زل زدم و گفتم: تهران پر از اینجور آدم هاست.

- ...

- من... می دونم از زندگیت راضی نیستی. حسش می کنم. چرا خودت قبول نمی کنی؟

به شیشه ی جلو خیره بود و جوابم رو نمی داد. می ترسیدم عصبانی باشه و ناگهان فنرش از جا در بره. جرأتم رو جمع کردم و گفتم: خودت هم خیلی وقته به این نتیجه رسیدی. من فقط تلنگرم وگرنه تا حالا زبونم رو بریده بودی!!

سریع نگاهم کرد و بعد با خونسردی ماشین رو حرکت داد. از این همه آرامش، عصبی شده بودم! چرا نمی خواست یه گفتگوی ساده داشته باشیم؟ شاید به نتیجه ای می رسیدیم. دوباره گفتم: برای پدرت مهم نیست چی به سرت میاد.

- می دونم.

- برای شاهین و سعید و سهراب هم مهم نیست.

- لابد برای تو مهمه!!

- آره. چرا...

وسط حرفم پرید: من 36 سالمه. بچه نیستم که تو یا هر کس دیگه ای برام تصمیم بگیرید!

لحنش مودبانه بود ولی حالت صورتش معنای «پات رو از گلیمت درازتر نکن» می داد. ساکت شدم. خیال می کردم یه جایی دور از شاهین، دور از اون زیرزمین لعنتی، می تونم روش تأثیری بذارم اما ظاهراً اشتباه می کردم. حسابی ناراحت بودم و حتی پشت پلک هام اشک جمع شده بود. داخل خیابونی پیچید و با صدای سردی گفت: دلت با ما نیست. نه؟


romangram.com | @romangram_com