#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_328

در کمال تعجب گفت: با تو.

به صورتش خیره شدم. این روزها اصلاً بیرون نمی رفت و همه ی شب ها با ما بود. چه می خوابید، چه تو اتاق جلویی مشغول کار خودش می شد، به هر حال بود. دوباره پرسیدم: قبل از اومدن من زیاد بیرون می رفتی؟

بعد از سکوت کوتاهی پشت چراغ قرمز ایستاد و گفت: نه، همون پایین رو ترجیح میدم.

به نیمرخش نگاه می کردم. موهاش از اون اوایل بلند تر شده بود. ملاقات های اولمون رو دوباره به یاد آوردم. اون همه تنفر به اینجا رسیده بود. اگر شخصیت دیگه ای داشت، باز هم بی خیال کاری که باهام کرد می شدم؟ اگر چهره ی دیگه داشت؟ اگر آدم دیگه ای بود؟ روم رو برگردوندم و چشمم به پلیس چهارراه افتاد. گفتم: اگر گشت ما رو بگیره چی؟

- هیچی نیست که با پول حل نشه.

دوباره بهش خیره شدم و با ناراحتی که کاملاً واقعی بود، گفتم: باور کن پول انقدرها هم مهم نیست... چی به زندگی تو اضافه کرده؟

جوابم رو نداد. چراغ سبز شد. حرکت کرد. بی هدف خیابون ها رو دور می زدیم و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمی شد. پرسید: می خوای کجا ببرمت؟

خیلی جاها بود که می تونستیم بریم. از وقتی آزاد شده بودم رنگ هیچ تفریح و گردشی رو ندیده بودم. اما کدوم یکی از ما حوصله داشت؟ من هم داشتم کم کم از بیرون زده می شدم. از همه ی آدم ها. از زندگی های معمولیشون که نداشته و دلتنگی هام رو به رخم می کشید. بی حوصله گفتم: هیچ جا.

چند دقیقه ی دیگه توی خیابون ها گشت زدیم. عاقبت گوشه ی پارکی نگه داشت و گفت: بذار ببینم برق اومده یا نه.

تبلتش رو برداشت که احتمالاً به شاهین ایمیل یا هر چیز دیگه ای بفرسته. شاید سیمکارت های خارجی داشتند!! یا اعتباری... نمی دونستم. به بچه های کوچیک توی محوطه شن پوش پارک نگاه کردم که با هم بازی می کردند. یاد علیرضا افتادم که گاهی از ترنم می گرفتمش و می بردم پارک. وقتی هنوز زندان نرفته بودم روزی سه بار تو گوش ویدا می خوندم که بچه بیاره... گفت: به چی فکر می کنی؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چند روزه...

نمی دونستم باید بگم یا نه اما حرف دلم بود. تا کی از خودش مخفی می کردم؟ حالا که دیگه با من راه می اومد. ادامه دادم: همه اش به خودم میگم کاش... کاش یه جای دیگه دیده بودمت.


romangram.com | @romangram_com