#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_325

- اون روز من هم کمکش می کنم.

- همونطور که قلب تو رو درآورد؟

ساکت شد. شاید اشتباه برداشت کرده بودم. اما هیچ چیز دیگه ای نمی تونست این همه حساسیتش رو توجیه کنه. هر چیزی هم بود مطمئن بودم خود یاس هیچ خبری نداره... حتی انکار نکرد! شاید براش اهمیتی نداشت من چی فکر می کنم.

یاس برگشت و من مشغول پوشیدن مانتو و انداختن شال روی سرم شدم. به طرف دری کنار آسانسور، بیرون لابی رفتیم و بازش کردیم. شاهین نور رو روی پله های فلزی مارپیچ انداخت و با صدای اخطارآمیز به یاس گفت: می خوای ببریش بیرون؟

یاس گفت: مشکلی پیش نمیاد.

شاهین پوزخند زد و یاس به من گفت: خوبی؟

- آره.

- می تونی راه بیای؟

- آره بابا.

دیگه انقدرها هم نازک نارنجی نبودم!! جلوتر از من رفت و من هم پشت سرش راه افتادم. اما شاهین همراهمون نیومد. بعد از تموم شدن پله ها که انگار هزار تا بود، بالاخره دری رو باز کرد و وارد پارکینگ شدیم. بدون عینک! این بهترین فرصت بود که اطلاعاتی در مورد این مکان بدست بیارم. تعجبی نداشت که شاهین بهش هشدار بده. جوری که مشکوک نشه به تمام اطراف نگاه کردم.

پارکینگ مثل همه ی پارکینگ ها بود. به طرف پژو رفتیم. پشت فرمون نشست و سطح شیب دار همیشگی رو طی کرد. باید تو قسمتی از پارکینگ می پیچید و رو به روی در متوقف می شد. هنوز حرفی از گذاشتن عینک نزده بود. پرسیدم: شاهین نمیاد؟

- چون دیدم ترسیدی، آوردمت بیرون... اون پایین مشکلی پیش نمیاد.


romangram.com | @romangram_com