#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_326

با سپاسگزاری به روشنایی اطراف و صورت یاس نگاه کردم و گفتم: من از تاریکی وحشت دارم... از بچگی.

- وقتی واسه دستت با دکتر اومدم، لامپ ها خاموش بود!!

- نمی خواستم با دوربین... ببینی.

با نگاه عجیبی به سمتم برگشت و لبخندی گوشه ی لبش بود.

- عینک نزنم؟

- مگه نمیگی از تاریکی می ترسی؟

حرفی نزدم. جلوی در نگه داشت. ریموت رو زد و گفت: دیگه لازم نیست بزنی.

نفس راحتی کشیدم و وقتی در باز شد گفتم: برق بیرون وصله.

- آره.

دم غروب بود اما چند تا چراغ روشن شده بود. از پارکینگ خارج شدیم. اینجا یه ساختمون جنوبی، با نمای سنگ سفید یا طوسی روشن بود. به نظر مسکونی می رسید. هیچ تابلویی نصب نبود و نمی شد تشخیص داد که بالا چه خبره. اما مسئله ی اصلی ساختمون کناری بود... ساختمون آزمایشگاه! به این فکر افتادم که دکتر رو دقیقاً از ساختمون کناری برای معالجه ی من می آوردند. همه چیز کنار گوششون بود. اما سعید برای بردن من به آزمایشگاه نیم ساعت رانندگی کرده بود که من متوجه مسافت نشم!

پلاک رو به خاطر سپردم و بعد اسم کوچه و خیابون رو. این هم از مهم ترین رازی که کل ماجرا رو تموم می کرد... ولی من اصلاً خوشحال نبودم.

- کجا میریم؟


romangram.com | @romangram_com