#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_324

- ...

- اینجا زندانی شدیم؟

- نترس.

جلوتر اومد و از روی میز بلندم کرد. باز یاد بابا افتادم و بهش چسبیدم. با هم توی راهرو رفتیم. کاملاً با احتیاط قدم بر میداشت. بالاخره نوری از توی لابی به چشممون خورد و به همون سمت رفتیم. شاهین نور چراغ شارژی رو روی ما انداخت و من برای اینکه بهانه به دستش ندم، سرم رو از سینه ی یاس برداشتم و دستم رو از گردنش جدا کردم. شاهین با کنایه گفت: نترس... اینجا روح نداره.

- تو واسه ترسوندن کل دنیا بسی!

مخصوصاً که صورتش توی این نوری که از پایین می تابید، بدتر از روح شده بود. نور رو روی در لابی انداخت. یاس من رو زمین گذاشت و دستم رو نگه داشت. گفت: الان میریم بیرون. صبر کن لباست رو بیارم.

چراغ رو از شاهین گرفت و داخل اتاقمون رفت. از اینکه توی تاریکی کنار شاهین باشم حس خوبی نداشتم. حتی حرفی هم نمی زد که بفهمم هنوز اونجاست. می تونستم حتی بدون نور هم پوزخند روی صورتش رو تصورم کنم. گفت: به نفعت بود به توصیه ی من گوش می کردی.

- من هر کاری دلم بخواد می کنم.

- پس مواظب دلت باش.

- ...

- شاید یه روزی از تو سینه ات درش بیاره.

- ...


romangram.com | @romangram_com