#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_322
- نه. فقط یه شب تو انبار می مونه.
- توشون جاسازی کردیم؟
- آره.
- اگر اون کارخونه بفهمه... ممکنه از شرکت شکایت کنه...
سر تکون داد و دیگه چیزی نپرسیدم. نگاهی بین یاس و شاهین رد و بدل شد. می دیدم که شاهین تمام مدت، از حضور من وسط این بحث ناراضیه. یاس رو به من گفت: واسه من هم نسکافه میاری؟
در واقع یه جور دک کردن مودبانه بود. از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم. سهراب و سعید نبودند. لیوان شیر رو داخل مایکروویو گذاشتم و دکمه رو زدم. یه بسته نسکافه برداشتم و روی میز چوبی وسط نشستم تا صدای ماکروویو در بیاد. مشغول تکون دادن پاهام شدم و به این فکر افتادم که توی اولین فرصت باید درباره ی این ارتباط به بابک بگم. اما باید چی می گفتم که یاس رو زیاد تو دردسر نندازه؟ تو همین فکرها بودم که ناگهان همه جا توی ظلمت مطلق فرو رفت. سر جام سیخ نشستم و با دست لبه ی میز رو گرفتم. برق رفته بود. ماکروویو و یخچال خاموش شده بود و هیچ صدایی نمی اومد. این تاریکی و تنهایی داشت من رو می ترسوند و حتی فکرم رو تا زیر آب کردن سرم توسط شاهین یا سعید که مثلاً پنهان شده بود، می کشوند. داد زدم: یاسر!
جوابی نرسید. دوباره اسمش رو صدا زدم. نمی تونستم تکون بخورم و دلم می خواست بابام اینجا بود تا بچسبم بهش... این تاریکی داشت اعصابم رو بهم می ریخت. باز داد زدم: یاسر؟!
صدای بسته شدن در شنیده شد و بعد حرکت کفش های کسی. ترسم بیشتر شد و ساکت شدم. شاید می خواستند یه حواسپرتی ایجاد کنند و به هدفشون برسند. نمی دونستم!!! اما صدای یاس اومد که گفت: کجایی؟
- من تو آشپزخونه ام.
صدام خیلی پایین بود و می دونستم از استرسه. قبلاً هم اینطوری شده بودم. اما بیرون از این زیرزمین هیچوقت انقدر تاریک نیست... صداش از نزدیک گفت: وفا!
- من اینجام. رو میز نشستم.
- چرا نمیای بیرون؟
romangram.com | @romangram_com