#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_321

لیوان نسکافه رو بالا آوردم و بو کشیدم. بعد جرعه ای خوردم. شاهین گفت: بالاخره کی قوطی ها میره؟

یاس جواب داد: فردا میره... سه روز بعد هم میاد شرکت.

- نمیشه یه راست بارگیری کنند؟

- نه. روال معمولی طی بشه بهتره.

- دیگه خبری از اون مامورها نشده؟

- نه. همه چی عادیه؟

- سابقه اشون رو در آوردی؟

- آره. کارمند اداره ی محیط زیست بودند.

- Ok

مامورهایی که به نظر این ها مال محیط زیست بودند، جایی رو بازدید کرده بودند. کجا؟ افراد بابک؟ هیچ حدسی نمی تونستم بزنم. جرعه ی دیگه ای خوردم و گفتم: قوطی های آرایشی و عروسک؟

داشتند جلوی من، تو اتاق جلوییمون حرف می زدند. فکر نمی کردم سوال پرسیدن مانعی داشته باشه. یاس سکوت رو شکست: نه. یه سری قوطی رنگ قراره برامون بیاد.

بلافاصله ذهنم به سمت کارخونه ی رنگ سازی پر کشید... همون معامله ای که با کارخونه ی دنا داشتند و می ترسیدند که با لو رفتن اسناد تجاری قادری، پای کارخونه به ماجرا باز بشه و خودشون توی خطر بیفتند. گفتم: می خوایید قوطی ها رو تو شرکت باز کنید، چیزی توش بذارید؟


romangram.com | @romangram_com