#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_320
و با لبخند سرش رو توی بلوز باز شده ام فرو برد. ظاهراً رو دست خورده بودم و اونقدرها هم گیج نبود! اما برام اهمیتی نداشت. دستم رو بین موهاش فرو بردم. سرش رو بلند کرد و گفت: دیگه با من اونطوری نکن...
مثل دخترهای خوب سرم رو به نشونه ی «باشه» کج کردم. دوباره سرش رو پایین برد و نزدیک تر اومد. گوشی دوم رو توی گوشم گذاشتم. صدای مرموز بارزام پیچید... این آهنگ رو هیچ وقت فراموش نمی کردم.
به سقف زل زده بودم اما قیافه ی تک تک اعضای خانواده ام جلوی چشمم بود... از دست دل و عقلم کلافه بودم. وقتی طرفم می اومد نمی تونستم جلوش رو بگیرم. در واقع نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. هر کاری می خواست بهش اجازه می دادم. داشتم با خودم چکار می کردم؟ وقتی بابک کارش رو تموم می کرد، چه بلایی سر من و احساسم می اومد؟ نباید بیشتر از این درگیر می شدم. این فقط یه رابطه ی معمولی بود. تموم می شد و می رفت. فقط واسه گذروندن وقت. همین و بس! به هندزفری که روی زمین افتاده بود نگاه کردم. بعد به یاس که پارچه ای دور خودش پیچیده بود و داخل یخچال دنبال چیزی می گشت. واقعاً؟!! می خواست دوباره بخوره؟ من باید از این به بعد دائم الخمر می دیدمش؟!! گفتم: چی می خوای از اون تو؟
- مسکن.
- من دارم.
یه شیشه آب بیرون آورد و در یخچال رو بست. به کیفم اشاره کردم. الان باید رو تخت ولو می شد و یه کله می خوابید، چرا از من سر حال تر بود؟ کیف رو برداشت و روی تخت برگشت. بسته ی قرص رو در آوردم. یکی براش جدا کردم اما کل بسته رو گرفت. سه تا بالا انداخت و شیشه رو سر کشید. با اخم گفتم: زیادش کلیه و کبد رو داغون می کنه!
اما ظاهرش شبیه آدم هایی که به کلیه شون اهمیت میدند نبود. نفس عمیقی کشیدم. هنوز سر شب بود و شام هم نخورده بودیم. هر چند که اینجا روز و شبش فرقی نداشت. خسته بودم. پلک هام رو بستم. شاید یه روزی می تونستیم زندگی طبیعی داشته باشیم. مثل همه ی دنیا. شاید یه روز... پلک هام رو باز کردم. کنارم تکیه داده بود و به رو به رو نگاه می کرد. آروم روی ساعد و بازوش دست کشیدم. سرش رو به سمتم چرخوند. منتظر بودم که خودش حرفی بزنه، احتیاجی به پرسیدن نبود. گفت: نمی تونم بخوابم.
- به خاطر درد؟
با کلافگی سر تکون داد که نفهمیدم جواب مثبته یا منفی. هر چند که هر روز و هر شب این حالت هاش رو دیده بودم. اینکه آروم و قرار نداشت چیز تازه ای نبود که به سر درد ربطش بدم. بازوش رو به سمت خودم کشیدم. پایین تر اومد و سرش رو روی بالش من گذاشت. چشم هاش هنوز غمگین بود. دستم رو روی شقیقه اش گذاشتم و گفتم: چرا نمی خوابی؟
حرفی نزد. روی آرنج بلند شدم و گفتم: بخواب. خب؟
کار دیگه ای از دست من بر نمی اومد. انگشت هام رو بین موهاش فرو بردم. پیشونیش رو ب*و*سیدم و باز گفتم: بخواب.
پلک هاش رو بست. اما می دونستم به خاطر راضی کردن منه.
romangram.com | @romangram_com