#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_319

- نه.

- داره ازت سو استفاده می کنه.

- نه.

- مثل روز روشنه.

- من براش یه بچه ی مرده ام ولی...

متوجه منظورش نشدم. اضافه کرد: خودم خواستم.

نگاهش دوباره غمگین شده بود. به زخمی که گفته بود مال منه، دست کشیدم و گفتم: من که کاری باهات نکردم.

پلک هاش رو روی هم فشار داد، بعد به من زل زد. می دیدم که حالش خوب نیست... سر تکون داد و آروم خندید. اما بیشتر شبیه گریه بود. با ناله گفت: کاری نکردی؟!!

تمام بدنم از احساسات مختلف و ضد و نقیض لبریز شد. دیگه چطور واضح تر این به من می فهموند؟ دستم رو روی گونه اش گذاشتم. باز سر تکون داد و گفت: خیلی ها تو زندگی من اومدن و رفتن، فقط بعضی هاشون موندن...

یکی از گوشی های هدفون رو که از گردنش آویزون بود، توی گوشش گذاشت و حرفش رو تموم کرد: یا مجبور شدن بمونن!

باید از این حرفش می ترسیدم اما برعکس حس خوبی بهم داده بود. می دونستم که براش اهمیت دارم. لبخند زدم و گفتم: فردا همه ی این ها رو یادت میره!

با نگاه عجیبی گفت: مطمئن نباش.


romangram.com | @romangram_com