#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_318
- چی می گفتن؟
- چیزهای وحشتناک! وقتی زندان بودم...
جمله ام رو کامل نکردم. گفت: نصف اون داستان ها رو الکی ساختند.
- ...
- یا خودمون تو دهن ها انداختیم.
ناگهان خندیدم. نمی دونستم چی بگم. من واقعاً اطلاعاتم واسه قضاوت رو هیچی، کامل نبود. دستش دوباره روی دکمه هام رفت و گفت: یه دقیقه نشد؟
خنده ام بیشتر شد. سرش رو بلند کرد و بهم خیره موند. چشم هاش رو دوست داشتم. وقتی اینجوری نگاه می کرد و مثل بچه های عاقل اجازه می خواست، نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. یکی از دکمه هام رو باز کرد. جلوش رو نگرفتم. فقط گفتم: واقعاً اون روز پیش پدرت رفته بودی؟
دکمه ی آخر رو ول کرد. نمی خواستم ناراحت بشه. سریع گفتم: ببین...
ولی سر تکون داد و دستش رو به طرف زخم بزرگی روی شکمش برد. با دلخوری آشکار و صدای گرفته ای گفت: این مال اونه.
- چرا؟
- روزی که مادرم رو کشت.
با دهن باز نگاهش کردم. بعد از کمی فکر کردن گفتم: تو رو اینجا نگه داشته و به اسمت داره هر کاری می کنه. مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com