#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_317
- هوات رو داره.
- داداشمه...
از لحنش لبخند زدم و گفتم: جدی؟
زیر خنده زد و گفت: نه.
از اون خنده هایی که آدم رو به خنده میندازه.
- همیشه تو رو اینطوری ول می کنه، میره؟!
خودش رو بهم نزدیک تر کرد و گفت: تو هم باید می رفتی!
انگشت هاش با دکمه ی بلوزم بازی می کرد و حواسش به یه جای دیگه رفته بود. گفتم: هی!
دستش رو از دکمه جدا کردم و ادامه دادم: نمیشه یه دقیقه فقط کنار هم بشینیم؟
بازوش دور کمرم سفت تر شد و روی ملافه لیز خورد تا همسطح بشیم. سرش روی شونه ام افتاد و پلک هاش رو بست. حداقل یه بار آروم گرفته بود. آرامش! چیزی که اینجا پیدا نمی شد. موهاش روی صورتم کشیده می شد و حس خوبی بهم می داد. دست گچیم رو دور گردنش انداختم، گونه ام رو به سرش چسبوندم و همه ی ناراحتی های این مدت یادم رفت. با خنده گفتم: کی فکرش رو می کرد؟
آروم جواب داد: چی؟
- یاسی که همه ازش حرف می زدند تو ب*غ*ل منه!!
romangram.com | @romangram_com