#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_316
به زور خوابوندمش. دستم به خیسی رکابی خورد و گفتم: در بیار.
- گم شو.
اصلاً به من چه ربطی داشت که اینجا به خاطر مریض نشدن اون فحش بخورم. کیفم رو که موقع ورود رو زمین انداخته بودم، آویزون کردم. لباس هام رو درآوردم و بیرون رفتم.
روی کاناپه ی اتاق جلویی دراز کشیدم. هم از حالش خنده ام می گرفت و هم دلم می سوخت. هیچ کس هم که نمی اومد سراغش. چرا جلوی چشم من اینجوری می کرد؟ ساعت خل بازی هاش رو با ورود من تنظیم کرده بود؟! شاید می خواست به من بفهمونه همه جوره داغونه. به 5 دقیقه نکشید که به اتاق برگشتم. روی تخت نشسته بود و رکابیش رو در آورده بود. کشوی لباس هاش رو باز کردم که یکی دیگه بهش بدم. چشمم به بقیه ی لباس هاش افتاد و خنده ام گرفت. رکابی رو براش پرت کردم ولی نپوشید. با بداخلاقی گفت: چی از جون من می خوای؟ گمشو بیرون.
روی تخت نشستم و گفتم: خوشم نمیاد اینطوری ببینمت، با این وضع.
روی بالش ها تکیه داد و با چشم های مات نگاهم کرد. تو این حالت چشم هاش کشیده تر نشون می داد. اون شب هنوز یادم بود، هر لحظه اش. چجوری یادم می رفت؟ دوباره صاف نشست. با بی قراری روی موها و پشت گردنش دست کشید و بد از کلی زور زدن که از جمع شدن صورتش پیدا بود، آخر گفت: چرا... این چند روز...
چشم هاش سرخ بود و رگ شقیشه اش بیرون زده بود. دستم رو به طرف خودش کشید که اصلاً مقاومتی نکردم. این که جزئیات یادش نمی موند. از سرکوب کردن خودم برای اینکه هوا برش نداره، خسته شده بودم. حرفش رو تموم کرد: صبح چه مرگت بود؟
توی دلم ذوق کردم که حداقل متوجه قهر من شده بود و پرسید.
دستم رو بیشتر کشید. کنارش به بالش ها تکیه دادم و زانو هام رو جمع کردم. صدای آهنگ از هدفون های دور گردنش هنوز مثل ویز ویز توی فضا می پیچید. سعی کردم فکرم رو از گرمای پوستش دور کنم و گفتم: شاهین نمیذاشت بیام تو.
- کی؟
- شاهین.
- خودم بهش گفتم.
romangram.com | @romangram_com