#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_315
دستش رو بلند کرد که مچم رو بگیره، اما من زودتر پارچ رو خالی کردم. از سرمای آب از جا پرید و گفت: چه گهی می خوری؟!!
دور تر ایستادم و دست هام رو پشتم قایم کردم. به سر و صورتش دست کشید و یقه ی لباس خیسش رو تکون تکون داد. بعد با اعصاب خورد و ناله، شیشه نیمه پر رو برداشت و به سمت دیوار رو به رو پرت کرد که شکست. من خودم رو عقب تر کشیدم و گفتم: هوی! من پرستار بچه نیستم.
نفس عمیقی کشید. کمی حالش جا اومده بود ولی هنوز گیج و خل بود و حوصله نداشت. می ترسیدم سرم داد و بیداد کنه. همونجوری نگاهش کردم. بعد جلوتر رفتم و دستش رو گرفتم. خواستم بلندش کنم که به عقب هولم داد. خودش به زحمت بلند شد. داشت تلو تلو می خورد که دستش رو به یخچال گرفت. با صدای مظلومی گفتم: خودت مجبورم کردی.
- چرا دست از سر من بر... بر نمی داری؟
به سمت تخت حرکت کرد. گفتم: حتی تو این شرایط هم نمی تونی خوب باشی؟!
- ...
- همیشه ی خدا عصبانی هستی.
نزدیک بود بیفته نگه اش داشتم و به سمت تخت هولش دادم. زیر لب فحشم داد. روی تخت افتاد و خودش رو جمع کرد. چند لحظه نگاهش کردم. با ناله گفت: چی شد؟
- شکستیش، تموم شد رفت.
- تو یخچال هست.
با اخم گفتم: بس کن. همین الانش هم زیادی خوردی. به من چه که تو رو جمع کنم! این کارهات رو ببر از این اتاق بیرون!!
نیم خیز شد که خودش بره و برداره. داد زدم: بخواب.
romangram.com | @romangram_com