#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_314
خیالم راحت شد. استکان نیمه پر بود. ظاهراً شاهین حال و حوصله ی اینجوری خراب شدن رو نداشت. یه توت فرنگی تو دهنم گذاشتم و فکر کردم که باهاش چکار کنم. باید ولش می کردم؟ گ*ن*ا*ه نداشت؟ دستم رو زیر بازوش انداختم که هنوز مثل مامانش به یخچال چسبیده بود، با دهن پر گفتم: بلند شو.
- کجا؟
قورت دادم و گفتم: رو تخت.
با صدای مسخره ای گفت: همین جا هم میشه.
این بار من هم خنده ام گرفت. یاد دلخوریم افتادم. سریع نیشم رو بستم. خیلی جدی به بازوش فشار آوردم که گوشی دوم هم از گوشش افتاد و آویزون موند. گفتم: بلند شو... وگرنه مجبورم کسی رو صدا کنم.
ناله کرد: ولم کن.
خیلی سنگین تر از چیزی بود که تصور می کردم. خودش هم هیچ کمکی نمی کرد. بی خیال شدم و درست ایستادم. خیلی بی آزار به نظر می رسید. یه گوشه جمع شده بود و کاری به من نداشت. ولش کردم و روی تخت دراز کشیدم. دو دقیقه بعد روی تخت چرخیدم که ببینمش. به خاطر من این گوشه کز کرده بود. این دو روز یه نگاه هم بهش ننداخته بودم. دلم سوخت. شاید بهتر بود به شاهین می گفتم که بیاد مرتبش کنه، ولی اگر می خواست که تا حالا این کار رو کرده بود! دوباره به سمت یخچال رفتم و نگاهش کردم. گفتم: خوبی؟
نگاهم کرد و با ناراحتی گفت: نه.
- پاشو ببرمت رو تخت.
حرکتی نکرد. فقط ریز ریز خندید. یه پارچ آب از یخچال برداشتم و گفتم: پا شو! وگرنه میریزم.
زیر لب غرغر کرد و من نگاهی به سر و وضعش انداختم. باید میذاشتم همین جا بمونه تا عقلش برگرده سر جاش؟ دلم نمی اومد.
- می ریزم ها.
romangram.com | @romangram_com