#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_313
- الان کورش کردی ولی من بیکار نمی مونم. خودم هر کاری می کنم که از چشمش بیفتی... بعد... خدا به دادت برسه.
تلاش کردم که آرامشم رو حفظ کنم. کنارش زدم و به طرف در رفتم. موقع بیرون رفتن گفتم: هر کاری می خوای بکن.
م*س*تقیم به اتاق خودمون رفتم. یه چیزی رو می دونستم. اگر مطمئن بود تا حالا همه خبردار شده بودند. شاید فقط می خواست یه دستی بزنه و از من اعتراف بگیره.
جلوی در اتاق پشتی مکث کردم. نمی دونستم با چی رو به رو میشم، اما من یه بار توی بدترین حالت دیده بودمش و باز هم می تونستم. وارد اتاق شدم. به نظر خالی می اومد. با تعجب به اطراف نگاه کردم. در حمام کامل بسته بود. دوباره چرخی زدم و چشمم به گوشه ای پشت یخچال افتاد. پاهاش پیدا بود. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. مثل بچه ای که کار بدی کرده باشه، پنهان شده بود.
جلوتر رفتم و با دیدن دو تا بطری مارکدار روی زمین تا ته اش خوندم که مشغول چکاری بوده. خب... انتظار خیلی بدتر از این رو داشتم. حداقل لباس تنش بود! سرش رو به یخچال تکیه داده بود و با چشم های بسته اش مظلوم تر نشون می داد. بالای سرش ایستادم که قدم جلوی نور لامپ رو گرفت و پلک هاش باز شد. چند لحظه خیره موند و بعد یکی از گوشی های هدفون رو از گوشش بیرون آورد و با صدای ضعیف و کششی گفت: دو دقیقه... نمیشه آسایش داشت؟ گفتم... رات ندن...
- اتاقمه!
هنوز ازش دلخور بودم. کنارش روی زانو نشستم و با سرزنش گفتم: تا میرم بیرون یه دسته گلی به آب میدی!
می دونستم تو حالی نیست که حرفی رو جدی بگیره. فقط ریز ریز خندید و گفت: پس نرو.
ئه!! مرسی از راه حل!! از خنده اش لبخند زدم. خیلی بامزه می خندید. امیر هربار، می رفت تو فاز خاطره تعریف کردن... اما انگار این یکی حال و حوصله نداشت. چشمم به بساط توت فرنگی ها افتاد و با تعجب گفتم: توت فرنگی؟ جدی!!!؟
بهش نمی اومد. این داغون بود؟ این که داشت در فراق من توت فرنگی می خورد!! یه استکان خوشگل دیگه هم بود. یه لحظه دلم ریخت و گفتم: این مال کیه؟
نگاهی انداخت و بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: شاهین.
بعد زیر خنده زد و بریده بریده گفت: عین دختربچه ها... در میره.
romangram.com | @romangram_com