#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_312

- چی تو مغزت میگذره؟ من نمی ذارم بهش آسیب بزنی.

- ...

- انقدر جاه طلب هستی که بخوای سر همه مون رو زیر آب کنی.

ابروش رو بالا انداخت. واقعاً فکر می کرد همچین چیزی از من بر میاد؟! با پوزخند گفتم: خودش باهوش تر از توئه م*س*تر!

- ولی یه چیزی رو نمی دونه...

با دقت به صورتش نگاه کردم. جلوتر اومد و گفت: اون روز توی اون فرعی، آدم های من دنبالت بودند.

- چی داری میگی؟

- فرعی بعد از آزمایشگاه. تو چیزی رو توی جوب نریختی.

کاملاً جا خوردم و حس کردم صورتم یخ زده. بالاخره سکوت این مدتش رو شکست و حرف دلش رو زد. بعد از سکوت و فکر کردن گفتم: مگه ممکنه؟

- ...

- من پشت شمشادها بودم. حتماً ندیدند.

سرش رو به طرفین تکون داد. نمی دونستم چرا تا حالا به یاس نگفته. بابک این تیکه رو پیشبینی نکرده بود. اما نکته ی اصلی این بود که من کنار شمشادها پارک کرده بودم و فاصله آدم های شاهین انقدر زیاد بود که من متوجه حضورشون نشم. پس خیلی چیزها ممکن بود از دیدشون دور بمونه. خودش هم این رو می دونست.


romangram.com | @romangram_com