#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_310
هنوز توی سکوت نگاهم می کرد. به نظر حرفی نداشت که بزنه. شاید برای خودش هم سوال پیش اومده بود. دستم رو عقب کشیدم که باز گفت: دارم جدی میگم... نرو. راحتش بذار.
صدای سهراب از انتهای راهرو، جلوی آشپزخونه اومد: راست میگه. نرو.
احتمالاً واقعیت رو می گفتند. کیفم از روی دوشم افتاد و به سمت آشپزخونه رفتم. وقتی نزدیک سهراب شدم، گفتم: خیلی زرنگی به زندگی خودت برس که مردم رو علاف خودت کردی.
با عصبانیت به سمت لابی نگاه کرد و گفت: هیس!
یه بطری آب از یخچال بیرون آوردم و گفتم: از یاس می ترسی نه؟
- تو هم اگر عقل داشتی، می ترسیدی.
- من اگر عقل داشتم، اینجا نبودم!
بطری رو سر کشیدم و موقع گذاشتن داخل یخچال گفتم: این مال منه، کسی نخوره.
توی لابی مشغول قدم زدن شدم. شاهین هنوز روی کاناپه بود. چند دقیقه بعد تو دورترین نقطه به کاناپه روی زمین نشستم. 10 دقیقه هم گذشت. بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم که باز صدای شاهین بلند شد: نرو. یه ساعت دست از سرش بردار!
- حوصله ام سر رفته.
بلند شد. به سمتم اومد و دستم رو به طرف اتاقش کشید. خواستم جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم نگه داشت. مقاومت کردم اما فایده ای نداشت. من رو داخل اتاق پرت کرد و همراهم وارد شد. با عصبانیت داد زدم: دیوونه شدی؟
ولی مطمئن نبودم صدام بیرون بره. دستم رو کشید و صورتش رو جلو آورد. ترسیدم و با عصبانیت گفتم: دستت رو بکش!
romangram.com | @romangram_com