#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_309
یک ساعت بعد سعید من رو داخل آسانسور زیر زمین هول داد، دکمه رو زد و خودش رفت. فقط برای رسوندن من از آپارتمان خالی جدید تا اینجا اومده بود و هنوز بیرون کار داشت. دیگه وقتش رسیده بود که بهم اعتماد کنند و از این رفت و آمد های با عینک خلاص بشم. همین روزها خودشون هم به این نتیجه می رسیدند و از اینکه مسئول جا به جایی کسی باشند که خیلی چیزها ازشون می دونه، خسته می شدند. بعد من آدرس اینجا رو در عوض آزادی و اقامت اروپا به پلیس می دادم. بعد... بعد چی؟ در آسانسور باز شد. دوباره برگشته بودم سر جای اولم!
عینک رو توی کیفم چپوندم. شاهین مثل اکثر مواقعی که اینجا بود، روی کاناپه لابی دراز کشیده بود. می خواست همه چیز زیر نظرش باشه. به سمت در اتاق رفتم که چفتش هم بسته بود. بلند گفت: نرو تو.
حرفش رو نشنیده گرفتم و خواستم انگشت روی صفحه ی لمسی در بذارم که بلند شد و جدی گفت: خودش گفته کسی مزاحمش نشه.
- از این چرندیاتی که هر بار تحویل من میدی خسته نشدی؟
مچم رو گرفت و از در دور کرد. بعد با بداخلاقی گفت: یه دقیقه هم نمی تونه از شر تو راحت باشه؟
- اگه انقدر معذبه چرا شرم رو کم نمی کنه؟ چرا حالا که اتاق من هم اینجاست، هیچوقت بیرون نمیره؟
شاهین جوابم رو نداد. صدام رو بلندتر کردم که اگر تو اتاق جلوییه بشنوه، گفتم: چرا کارهای خصوصیش رو نمی بره بیرون؟
- ...
- اگه نمی خواد بدونم، چرا جلوی من هر کاری می کنه؟
- ...
- چرا کارهاش رو میذاره وقت رسیدن من؟!!!
از حرص زیاد تند تند نفس می کشیدم و صورتم داغ شده بود. دوباره رو به شاهین گفتم: من تو بدترین وضعیت دیدمش! ولم کن.
romangram.com | @romangram_com