#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_308
- دلم به حالت سوخت.
- لازم نکرده!
- دخترها اگر کسی رو دوست داشته باشند پاش می مونند، حتی اگه پول نداشته باشه.
- باباش که این حرف ها سرش نمیشه.
- بذار حدس بزنم... بهت گفته «بابام مجبورم کرده»؟ گفته «نیایید خواستگاری که بابام شاکی میشه»؟
با پوزخند ادامه دادم: تا حالا نصف خرجش رو از تو در می آورده. نه؟
اخم کرده بود و با دهن باز گوش می داد. سرش رو تکون داد و گفت: تو که نمی شناسیش!!
البته که نمی شناختم اما این آخرین کاری بود که از دستم بر می اومد تا از این کار دورش کنم.
- من همه ی دخترهایی که یه نفر رو تو آب نمک می خوابونن، میشناسم.
اخمش بیشتر شد. به موهام نگاه کرد و گفت: دخترهایی مثل تو رو نمی دونم ولی مریمی اینطوری نیست. چادریه... خانومه... اگه بهتر از من نصیبش بشه، حقشه.
پوزخند زدم. من تلاشم رو کرده بود، تصمیم با خودش بود. کیفم رو مرتب کردم و گفتم: یه مشورتی هم با بقیه ی پسرهای محلشون بکن!
اول گیج نگاه کرد و بعد صورتش عصبانی شد. خواست چیزی بگه که من به سمت پله های ایستگاه حرکت کردم و دور شدم. شلوغی مترو بهترین جا بود که کسی نتونه تعقیبم کنه.
romangram.com | @romangram_com