#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_307
با صدای آرومی که به زور بین صدای باد و خیابون می شنیدم گفت: داره میره.
از صدای ناله مانندش ناراحت شدم و گفتم: کجا؟
- داره شوهر می کنه.
جا خوردم. یه جوری روش حساس بود که انگار لیلی و مجنونند. تو این دو سالی که من زندان بودم دنیا چه خبر شده بود؟!!! گفتم: مگه تو رو نمی خواد؟
- با کدوم کار و زندگی برم جلو؟ چشمم به این کار جدید بود که هنوز پولی دستم رو نگرفته.
چرا دور و بر من پر از تراژدی شده بود؟! به مسیر نگاه کردم. امیدوار بودم که ایستگاهی این نزدیگی ها نباشه.
- بهش بگو، صبر کنه تا پول دستت بیاد.
- گفتم.
- چی میگه؟
جواب نداد. توی دلم به سادگیش خندیدم. چشمم به ایستگاه مترو افتاد و دنبال جمله ی تاثیرگذاری گشتم. جلوش نگه داشت. پایین پریدم و بعد از کمی این پا و اون پا کردن گفتم: یه نصیحتی کنم؟
با تعجب نگاه کرد. شروع کردم: هیچ دختری ارزش خلاف کردن نداره.
- چرا این ها رو به من میگی؟
romangram.com | @romangram_com