#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_306
علی به قربانی نگاه کرد که حرفی برای مخالفت نزد. سر تکون داد و گفت: می گفتی سه ساعت قفل نکنم.
خب تصمیمم بدون نقشه ی قبلی بود! مشغول باز کردن شد. میکروفون نداشتم و قصدم مخ زنی بود که دست از این کار بکشه. دیگه کم کم اعتمادشون به من بیشتر می شد. کاری بر خلاف میل و نظرشون نکرده بودم. می دونستند دیگه هیچ جایی ندارم. هیچ کسی رو جز اون ها... شاید هم حق داشتند. گفتم: تو هم به خاطر پول تو این کاری؟
- نه پس؛ واسه خنده!
آروم تر گفتم: تا حالا کسی رو...
دنبال اصطلاح گشتم، پیدا نکردم و واضح جمله رو تموم کردم: معتاد کردی؟
چشم هاش درشت شد و گفت: نه! من فقط این ها می برم این ور و اون ور... پولش رو می گیرم، بر می گردم.
به موتور اشاره کرد. جلو تر رفتم. کمی حرکتش داد و نشست. یاد امیر افتادم و دلم سوخت. الان دور از خانواده اش چکار می کرد؟ کجا بود؟ ترکش نشستم و گفتم: خیلی در میارید؟
- سودش 30 - 70 به ما می رسه. خوبه... من... لازم دارم.
روشن کرد و راه افتاد. برعکس امیر خیلی آروم می روند. بعد انداخت توی فرعی های دور افتاده و خلوت و گفت: کدوم ور میری؟ نمی خوام آشنا تو رو ببینه. خوب نیست.
- تا ایستگاه مترو... منظورت مریمه؟
- چرا گیر دادی به مریمی؟
ظاهراً تنها راه ادامه ی مکالمه بود. گفتم: کنجکاو شدم.
romangram.com | @romangram_com