#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_305
کارش با قفل زنجیر تموم شد و صاف ایستاد. به نظرم آدم ساده ای می اومد. نمی خواستم موقع اقدام بابک، همچنان به این کارش ادامه بده... برای تازه کارها و فریب خورده ها تخفیف های ویژه ای داشتند وگرنه باید نصف ایران رو مینداختند زندان. گفتم: چه خبر از مریم خانوم؟
و نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
اول تعجب کرد و گفت: مریمی رو از کجا می شناسی؟
بعد صورتش ناراحت شد و سرش رو به طرف دیگه ای چرخوند.
- خودت تعریف کرده بودی.
سر تکون داد ولی حرفی نزد. تلفن قربانی تموم شده بود و با نگاه مضطرب به ما خیره شده بود. با هم داخل رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی سرسری، قربانی گفت: الان ممکنه کسی برسه.
می خواست زودتر من رو از سرش باز کنه. مثل قبل بسته ها رو بیرون آوردم. این بار سنگین تر بود. علی هم جلوی در کشیک می داد. قربانی بسته ها رو با ترس گرفت و مثل قبل توی صندوق انداخت و درش رو قفل کرد. سر جام نشستم و گفتم: شما که انقدر می ترسید چرا اومدید تو این کار؟
کمی مکث کرد و بعد پول سری قبل رو به سمتم گرفت و گفت: با پیک که پولی در نمیاد... اون هم تو این محل که همه خودشون موتور دارند!!
پول رو گرفتم و گفتم: خانواده تون می دونند؟ سوال شخصی نیست. لازمه که بدونم.
نگاهی به اطراف انداخت. علی هنوز جلوی در بود. گفت: نه. من فقط یه زن دارم.
با لحن سردی گفتم: پس برای کی جمع می کنید؟ البته این سوال شخصیه!
و لبخند زدم. واقعاً برام سوال پیش اومده بود. جواب نداد و هی به در نگاه کرد. خدافظی کردم و رو به علی گفتم: تا یه جایی من رو می رسونی؟ پول یکی دیگه همراهمه.
romangram.com | @romangram_com