#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_304
در حالیکه بیرون می رفتم گفتم: پس تجربه ی گدایی هم داری!
جوابم رو نداد. شیر و نون رو روی میز جلوی کاناپه گذاشتم. میز رو دور زدم و دیدم که یاس پشت سیستم ها نشسته و صندلی رو می چرخونه. دوباره شیر و نون رو برداشتم و وارد اتاق عقبی شدم. چشمم به شلوارم افتاد. دلم برای خودم و لباس هام سوخت. یاد روزهای زندانم افتادم اما الان که آزاد بودم. نبودم؟ یکی از جین هام رو از کشو در آوردم و خواستم عوض کنم که یاس وارد اتاق شد. روی کاناپه نشست. شلوار و شیر و نون رو برداشتم و به اتاق جلویی رفتم. هنوز زیپ شلوار رو باز نکرده بودم که بیرون اومد و به میز کارش تکیه داد.
الان باید شلوار رو بر می داشتم و می رفتم داخل؟ فکر می کرد خودش و نگاه هاش برام مهمه؟ اون که قبلاً همه چیز رو دیده بود! بی خیال حضورش شدم و لباسم رو عوض کردم. نصف شیر رو هم خوردم. باید با سعید بیرون می رفتم، از خدا خواسته رفتم که حاضر بشم و وقتی یاس هم دنبالم وارد اتاق پشتی شد و روی تخت نشست، دقیقاً می خواستم کیفم رو توی سرش بکوبم و جیغ بزنم «حالا کی افتاده به جون اون یکی؟». ولی جلوی خودم رو گرفتم. دوباره فکر می کرد خبری شده! مانتوم رو پوشیدم. گیره سرم رو زدم و شال رو برداشتم که دوباره گیره از سرم باز شد و من رو یاد اون شب تاریخیمون انداخت! بی اراده مکث کردم و آروم گرفتم. همه چیز زیر سر این گیره ی لعنتی بود... کش ام رو از کنسول کوچیک آینه برداشت. چند وقتی بود که با این دست گچیم زور نمی زدم که دم اسبی درست کنم. داشت موهام رو جمع می کرد. برعکس سری قبل خیلی آروم بود. به خودم اومدم و گفتم: لازم نیست.
یه هفته بود که جنگ اعصاب درست کرده بود، حالا می خواست موهام رو ببنده؟!! من هم می گفتم «ok، همه چی حل شد.»؟ نه. نمی گفتم. موهام رو از دستش بیرون آوردم و بدون اینکه نگاهش کنم به سمت گیره ی روی زمین خم شدم. تاکید کردم: نمی خوام.
حرفی نزد و من دوباره گیره رو به موهام بستم. شال و کیف رو برداشتم و بیرون رفتم. سعید توی لابی آماده بود.
باز هم سر ظهر به آژانس موتور اومده بودم که خلوت باشه. این بار تاکسی تا سر خیابون آورده بود و 500 متر پیاده روی داشت. هوای آخر تیر خیلی گرم بود و با تکه کاغذ توی دستم خودم رو باد می زدم. دو ثانیه پیش سر موتور علی انتهای خیابون پیدا شده بود و حالا هم هر لحظه صداش بلند تر به گوش می رسید. همزمان جلوی در آژانس رسیدیم. نگاهی به داخل انداختم و قربانی رو مشغول صحبت با تلفن دیدم. علی از موتور پایین اومد و زنجیرش رو در آورد. پیراهن آبی و شلوار پارچه پوشیده بود. هیچکس بهش شک نمی کرد.
- قفل برای چیه؟ همین داخل نشستید که!!
با سر به ساختمون ها و خیابون اشاره کرد و گفت: این اطراف امن نیست.
نگاهی به من انداخت و گفت: شما هم درست نیست سر ظهر این اطراف بیای.
فقط یه دستمال یزدی و سبیل کلفت کم داشت! ابروم خود به خود بالا رفت و گفتم: رفته بودی پی شغل شریف؟
از حرفم کمی جا خورد و با مِن مِن گفت: شما که خودتون اینکاره اید!!
نگاهش به موهام افتاد و پوزخند زد. چشم هام رو ریز کردم و گفتم: چیه؟
romangram.com | @romangram_com