#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_303
مثل اینکه واقعاً قضیه رو جدی گرفته بودند!! یاس برگشت و گفت: اگه باغ رو بگیرم، این هم می افته گردنم!!
بی شعور! با دست من رو نشون داد که سعید بلند بلند خندید و حتی سهراب که اخم کرده بود هم به خنده افتاد... دوباره گفت: نه! مرسی... لازم نیست کسی رو آویزون من کنید!
هنوز می خندیدند. فکر کرده بود من دنبالشم؟ حرارت و دیوونگی خودش رو یادش رفته بود؟! برگ هام رو انداختم و بیرون زدم. توی راهرو بهش رسیدم. کشیدمش که به دیوار تکیه داد و با تعجب بهم زل زد. انتظارش رو نداشت. نگاه کوتاهی به عقب انداختم که کسی بیرون نیاد. بعد روی نقطه حساسش دست کشیدم که از جا پرید و مثل خلع سلاح شده ها به دیوار چسبید. عصبانی به چشم هاش خیره شدم و با حرص اما آروم گفتم: چشم...
جلوتر رفتم که ظاهراً نفس هم نمی کشید. فشارم رو بیشتر کردم و ادامه دادم: از این به بعد آویزونت نمیشم!!
برق وحشی چشم هاش بیشتر شد و محکم نگه ام داشت. حرفم رو تموم کردم: جرأت داری یه بار دیگه طرف من بیا!
صدایی از داخل آشپزخونه اومد ولی بی توجه به صدا، ولم نکرد. حرف من تموم شده بود. با زانو به پاش کوبیدم و با تهدید گفتم: ولم کن!
دست هاش هنوز دورم محکم بود. به من زل زده بود و حتی پلک هم نمی زد. سعید داشت بیرون می اومد و یاس انگار قصد جدا شدن نداشت. دستم رو برداشتم. با اخم محکم هولش دادم و به سمت آشپزخونه برگشتم. می دونستم کلی کار ناتموم تو حموم داره... اگر حس من یه طرفه بود که مطمئناً دیگه حرکتی ازم سر نمی زد.
مدتی بود که بیدار شده بودم اما دوباره خودم رو به خواب زده بودم. می دونستم یاس مدام تو اتاق چپ و راست میره. منتظر بودم که بره بیرون... دو روز گذشته توی قهر کامل بودم. این بار من به هیچ کس توجه نمی کردم. با یاس غذا هم نمی خوردم. نگاهش نمی کردم. تو اتاق جلویی روی کاناپه می خوابیدم. سرم توی لپ تاپم بود و به کار هیچ کدوم کاری نداشتم. حرف های یاس جلوی سعید و سهراب خیلی برام گرون تموم شده بود. شاهین هم که فهمیده بود، مدام روی اعصاب می رفت.
باز صدای به هم خوردن وسایل روی میز پخش شد. این بار از دفعه های قبل بلند تر. مثلاً من اینجا خواب بودم!! توی این دو روز وضع همینجوری بود ولی انگار امروز فرق داشت! به سیم آخر زده بود. تا همه ی اتاق رو نشکسته بود، بلند شدم و سر جام نشستم. سر و صداش متوقف شد. تمام بدنم کوفته بود. دیشب هر نیم ساعت یه بار از بی خوابی ساعت رو چک کرده بودم. ساعت مچیم رو از روی میز برداشتم. اگر مامان بود می گفت « پاشو لنگه ظهره...»، ولی نبود. هیچ کس نبود و من با قانون های خودم زندگی می کردم.
دوباره چیزی رو توی کشو پرت کرد ولی نگاهش نکردم. دوست نداشتم فکر کنه، اهمیتی بهش میدم، در حالیکه داشتم فقط جاسوسی می کردم! جاسوسی؟ من؟ پس چرا آدرس اون آپارتمان که به نظر مهم میومد رو به بابک نداده بودم؟ چرا؟ باز سوال های توی ذهنم رو پس زدم. بالش رو برداشتم و بی توجه به اون به اتاق پشتی رفتم. توی آینه ی دستشویی قیافه ام واقعاً بهم ریخته بود. دیشب از حموم یه راست روی کاناپه رفته بودم. با موهای خیس که حالا کاملاً ژولیده و بد حالت بود. با حوله صورتم رو خشک کردم. شونه رو چند بار سرسری روی موهام کشیدم و بقیه رو ول کردم. حوصله نداشتم.
وقتی بیرون اومدم روی تخت نشسته بود و به این سمت نگاه می کرد. در یخچال رو باز کردم. چیزی که به درد صبحونه بخوره، نبود. حتماً تو یخچال آشپزخونه یه چیزی پیدا می شد. بیرون رفتم. حتی حوصله ی عوض کردن شلوار گشاد زیتونیم رو نداشتم. سعید و شاهین پشت میز آشپزخونه صحبت می کردند. وقتی وارد شدم شاهین هنوز می خندید اما با دیدن من خنده اش بند اومد. در یخچال رو باز کردم و داخلش چشم چرخوندم. یه بسته شیر برداشتم و درش رو بستم. شاهین یه جرعه از لیوان مخصوص چایش خورد اما هنوز هر دو با تعجب به سر و ریخت من نگاه می کردند. یه تیکه نون از روی میز برداشتم و گفتم: چیه؟! انقدر جذاب شدم که نمی تونید چشم ازم بردارید؟
سعید خنده ی مسخره ای کرد و شاهین گفت: به درد تکدی گری هم می خوری ها! اون هم پول خوبی توشه.
romangram.com | @romangram_com