#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_302

به سمت یاس چرخیدم. از حرکتش خوشم اومده بود. گفت: به اون جاها نمی کشه!

چه از خودش مطمئن بود!! سعید دوباره گفت: یه چیزی بگو؟ همینجوری که نمیشه.

یاس نگاهی به برگ های توی دستش کرد و در حال مرتب کردن جواب داد: هر چی برنده خواست! فرقی نمی کنه.

سعید و سهراب خندیدند و من فقط پوزخند زدم. پس دست آخر از بقیه جدا می شد. نگاهی به کارت هام انداختم و رو به یاس گفتم: دل!

وقتی برگ اول رو اومدم، به این فکر افتادم که دو تا مرد گردن کلفت دارند سر من بازی می کنند و اون سومی هم منتظر باخت منه و با چشم هاش انرژی منفی می فرسته! من به احتمال 33 در صد باید بعد از بازی زیر حرفم بزنم که اصلاً از این حرکت خوشم نمی اومد. حالا اون 33 درصد یاس رو می شد تحمل کرد. به اخم کوچولوی بین ابروهاش نگاه کردم، به اون تیکه ریش روی چونه اش، به دکمه های بازش تا روی سینه... بد هم نمی شد اگه یه کمی بهش آوانس می دادم. فکر هام رو پس زدم و به زمین دقت کردم.

مدتی گذشت و آوانس احمقانه ی من به ضرر خودم تموم شد. سهراب و یاس از من جلو بودند و مساوی. برگ های آخر بود و حکم دستم نمونده بود. به صورت سهراب و لبخند کوچیکش نگاه کردم. انگار حرفم رو باور کرده بود! برگی که انداخت بالاتر از مال من بود. با ترس به چشم های یاس زل زدم که اخمش عمیق تر شد و به سمت من برگشت. سعید که هنوز منتظر نتیجه ایستاده بود باز هم غرغر کرد و گفت: زودتر، می خوام برم.

هر سه به یاس خیره بودیم. بالاتر داشت؟ سهراب حرفم رو جدی گرفته بود؟ یاس بعداً باهام دعوا می کرد؟ بدجور احساس حماقت می کردم. بلند گفتم: بنداز دیگه!

سهراب نگاه تیزی به من انداخت و یاس دستش رو روی میز پخش کرد. من نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم. دو تا حکم بالا داشت و دست رو می برید. نگه داشته بود ترشی بندازه؟ ما رو مسخره کرده بود. سهراب کارت ها رو با اخم پرت کرد و گفت: برو بابا!

سعید با خنده گفت: حالا گریه نکن داداش!

رو به یاس گفت: باغ کرجش کوفتت بشه! من که راضی نیستم.

من هم ابرو بالا انداخته بودم و سعی می کردم که لبخند نزنم. یاس از جاش بلند شد و گفت: باغ بخوره تو سرتون. بلد نیستید، بازی نکنید!

به طرف خروجی آشپزخونه رفت. سهمش رو با خودش نمی برد؟ پس من چی؟ سهراب با بداخلاقی تاکید کرد: نه، مال خودته. حرفی که زدم پس نمی گیرم.


romangram.com | @romangram_com