#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_301
اما منظورش بیشتر این بود که اگه خودش ببره کارش رو می کنه. گفتم: من هم با کمال میل می گیرم.
لبخند زد. سهراب به چشم هام زل زد و گفت: مطمئنی؟! چون من بدم نمیاد امتحانت کنم.
سعید خنده ی مسخره ای کرد و روی شونه ی سهراب ضربه زد. گفتم: واسه من هم فرقی نمی کنه، طرفم کی باشه!
و باز به صورت یاس نگاه انداختم که هنوز بی حرکت ایستاده بود و حرفی هم نمی زد. دلم گرفت و کارت های دستم رو میزون کردم. دست قبل رو برده بودم، سعید گفت: حکم چیه؟
یاس با نگاه وحشتناکی به من یه صندلی جلو کشید و گفت: بریز.
اینطوری که سهراب می شد یارش! می برد، سهراب هم برده بود! تو دست دادن معطل کردم. مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه، ورق های دست سعید رو کشید و پرسید: تو مگه نمی خواستی بری بیرون؟
سعید صدایی حاکی از تعجب از گلوش در آورد و جواب داد: کو تا عصر!!
من: برو تا دار و ندارت رو نباختی.
یاس: پاشو برو.
سهراب: چی شد؟ الان که شاکی بودی!!
یاس: نظرم عوض شد. همین یه دسته!
سعید بلند شد و سهراب گفت: سر چی؟
romangram.com | @romangram_com