#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_300
سهراب نفسش رو فوت کرد و چیزی نگفت. همه اخلاق یاس رو می دونستند. دوباره گفت: خودم پا شم برم از سوپری سر کوچه بخرم، راحت ترم!
من کارت انداختم و دست رو جمع کردم. بازی رو برده بودم. سعید باز غر زد. من خندیدم و گفتم: کی بود می خواست روی من رو کم کنه؟
سهراب لبخند زد و سعید چپ چپ نگاهم کرد. یاس دوباره داد زد: من پول نمیدم که اینجا قمار کنید!
کارت ها رو از وسط جمع کردم که بر بزنم. سعید به یاس گفت: قمار کجا بود بابا؟ دو دقیقه اینجا نشستیم!
در حالیکه چند مدل از اون بر زدن هایی که تو زندان یاد گرفته بودم رو روی برگ ها اجرا می کردم، گفتم: بد نمیگه... سر چی بازی کنیم دست آخر رو؟
هر سه با تعجب به من نگاه کردند ولی من جدی بودم. سعید پوزخندی زد و گفت: من یه ویلای بی مصرف تو مازندران دارم.
و به سهراب نگاه کرد. سهراب گفت: باغ کرجم هست.
سعید رو به من گفت: جزوه های دانشگاهت رو میذاری وسط؟!
هر دو خندیدند و سهراب گفت: یه لپ تاپ قراضه هم داره!
شروع کردم به ریختن دست و با لبخند گفتم: واقعاً فکر می کنید ممکنه ببازم؟!!
نگاهی به یاس انداختم و گفتم: خودم.
عصبانیت توی صورتش تبدیل به همون آرامش و خونسردی عذاب آور همیشگی شده بود. واقعاً براش مهم نبود؟! به سهراب و سعید که از شوک در اومده بودند و با گیجی نگاهم می کردند، خیره شدم. انگار بدشون نیومده بود. این هم خودش هیجان داشت. ابروهای سعید بالا رفت و گفت: این بچه بازی نیست ها... ببری ویلا رو میدم.
romangram.com | @romangram_com