#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_299

- پس از چی می ترسی؟

لبخندش رو حفظ کرد و دست هاش رو روی کمرم حرکت داد. لبه ی میز رو محکم گرفتم که دستم رو بلند نکنم و دور گردنش نندازم. فاصله رو کمتر کرد و جلوی لب هام با لحن سردی گفت: هر کس به من نارو بزنه می میره ولی اگر عاشقش باشم... زجرکشش می کنم!

جوری به چشم هام زل زده بود که کاملاً حرفش رو باور کردم و توی دلم خالی شد. من دقیقاً داشتم همین کار رو می کردم. پس چرا باز هم می خواستم آویزونش بشم؟ چرا ب*و*سه می خواستم؟ عقلم کدوم گورستونی رفته بود دقیقاً؟ سرم رو جلو بردم که فاصله رو از بین ببرم ولی خودش رو عقب کشید و کمرم رو ول کرد. لعنتی... م*س*تقیم به اتاق پشتی رفت و من رو با این غوغا تنها گذاشت. روی صورتم دست کشیدم و نفسم رو با ناامیدی فوت کردم. دیگه نباید حماقتم رو تکرار می کردم. دیگه نه... دیگه نه...

در اتاق رو باز کرد و گفت: قرص می گیرم برات.

با حرص داد زدم: دیگه لازم نمیشه!!

شونه بالا انداخت و داخل رفت. یعنی انقدر پر رو؟ فکر می کرد حاضرم باز هم باهاش باشم؟ دوباره در رو باز کرد و گفت: موهات همونجوری بهتر بود.

خودکار روی میز رو برداشتم و محکم به سمتش پرت کردم که در رو سریع بست. دیوانه!

سهراب کارت های باقی مونده توی دستش رو چند بار روی میز چوبی آشپزخونه کوبید و گفت: بجنب!

یه برگ انداختم روی میز و منتظر حرکت سعید شدیم که دو ساعت بود کری کت کردن من رو می خوند ولی هنوز من جلو بودم. شاهین رو از دیروز که یاس بیرونش انداخته بود، ندیده بودم. سعید هم با غرغر حکم انداخت و دست رو برید. پرسیدم: شاهین کجاست؟

سهراب: دنبال زندگیش.

مرسی از جواب جامع و کاملش. یاس از پشت صندلی سعید رد شد و در یخچال رو باز کرد. تو اتاق خودش هر چی می خواست داشت ولی وسط بازی ما 10 بار اومده بود تو آشپزخونه و من دقیق حدس می زدم که الان چیزی رو می کوبه و یه گیری به سهراب میده.

در یخچال رو کوبید و گفت: چرا هیچی این تو نیست؟


romangram.com | @romangram_com